
ما داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم ,
بعد دیگر نمی دانیم چه شد ! همین طور هستیم تا اربعین ( آنجا شله ای می دهیم و بعد قضیه دیگر بایگانی ست ! ) و بعد سال دیگر باز همین طور و سال دیگر و سال دیگر باز همین طور .
داستان کربلا نه از تاسوعا و یا محرم شروع می شود و نه به عصر عاشورا یا اربعین تمام می شود .
این است که از دوطرف قیچی اش کردیم , و آن را از معنی انداختیم .
دکتر علی شریعتی / حسین وارث آدم / صفحه 221
عکسهایی از تربت امام حسین (ع) که هر سال در روز عاشورا قرمز و به رنگ خون می شود.
برای دیدن عکسها در اندازه واقعی روی آنها کلیک کنید
در روايت اهل سنت و شيعه مستندا نقل شده است كه امّ سلمه همسر پيامبر (ص ) مى گويد:
روزى رسول خدا (ص ) مشغول استراحت بودند كه ديدم امام حسين عليه السلام
وارد شدند، و بر سينه پيامبر(ص) نشستند، حضرت رسول (ص ) فرمودند: مرحبا نور
ديده ام ، مرحبا ميوه دلم ، چون نشستن حسين عليه السلام بر سينه پيامبر (ص
) طولانى شد، پيش خودم گفتم ! كه شايد پيامبر(ص ) ناراحت شوند ،و جلو رفتم
، تا حسين عليه السلام را بر دارم .
حضرت پيامبر (ص ) فرمودند: امّ سلمه تا وقتى كه حسينم خودش مى خواهد
بگذار بر سينه ام بنشيند، و بدان كه هر كس باندازه تار مويى حسينم را اذيّت
كند مانند آن است كه مرا اذيّت كرده است .
امّ سلمه مى گويد: من از منزل خارج شدم ، و وقتى باز گشتم به اتاق رسول
خدا(ص ) ديدم پيامبر (ص ) گريه مى كند، خيلى تعجّب كردم ! و عرض كردم يا
رسول اللّه خداوند هيچگاه تو را نگرياند، چراناراحتيد؟ ملاحظه كردم و ديدم
حضرت پيامبر(ص ) چيزى در دست دارد، و بدان مينگرد و مى گريد. جلوتر رفتم و
ديدم مشتى خاك در دست دارد.
سؤ ال كردم يا رسول اللّه اين چه خاكى است كه تو را اين همه ناراحت مى كند. رسول اكرم (ص ) فرمودند:
اى امّ سلمه الان جبرئيل بر من نازل شد و عرض كرد كه اين خاك از زمين
كربلا است . و اين خاك فرزند تو حسين عليه السلام است كه در آنجا مدفون مى
شود.
يا امّ سلمه بگير اين خاك را و بگذار در شيشه اى ، هر وقت كه ديدى رنگ خاك
به خون گرائيد، آنوقت بدان كه فرزندم حسين عليه السلام به شهادت رسيده است
.
امّ سلمه مى گويد: آن خاك را از رسول خدا(ص ) گرفتم كه بوى عطر عجيبى
ميداد. هنگامى كه امام حسين عليه السلام بسوى كربلا سفر كردند، من نگران
بودم و هر روز به آن خاك نظر مى كردم ، تا يك روز ديدم كه تمام خاك تبديل
به خون شده است و فهميدم كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيده اند. لذا
شروع كردم به ناله و شيون كررم و آن روز تا شب براى حسين گريستم ، آن روز
هيچ غذا نخوردم تا شب فرا رسيد، از شدّت ناراحتى و غصّه خوابم برد.
در عالم خواب رسول خدا (ص ) را ديدم ، كه تشريف آوردند ولى سر و روى حضرت
خاك آلود است ! و من شروع كردم به زدودن خاك وغبار از روى آن حضرت و عرض
كردم يا رسول اللّه (ص ) من بفداى شما، اين گرد و غبار كجاست كه بر روى شما
نشسته است .
فرمود: امّ سلمه الان حسينم را دفن كردم !
منبع : تحفة الزّائر مرحوم مجلسى ص 168.
بقیه عکسا در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
از جمله زيارات شريفه، زيارت ناحيه مقدسه است که منسوب به حضرت مهدي آل محمد (عج) مي باشد. يکي از فقرات زيارت مزبور، اين جمله است:
«وَ لَئِن اَخَّرتَنِي الدُّهُور وَ عَاقَنِي عَن نَصرِکَ المَقدُور لاُ ندِبَنَّّ عَلَيکَ صَباحَاً وَ مَساءَاً وَ لَاَبکَينَّ عَلَيکَ بَدَّلَ الدُّمُوعِ دَمَاً»
اگر روزگار مرا به تاخير انداخت و از ياري و نصرت تو در روز عاشورا باز داشت، هر آينه من صبح و شام بر تو ندبه مي کنم و به جاي قطرات اشک، بر تو خون گريه مي کنم.
اين جمله، حاصل بزرگترين پيام محبت و دلبستگي و ارتباط دل و جان گوينده با مخاطب مي باشد و از جهاتي در خور توجه و تأمل کامل است.
در آغاز، از اينکه بر اثر قضاء الهي از نظر زماني در عصر امام حسين (ع) نبوده و روي جريان طبيعي مي بايست چند نسل بگذرد، تا نوبت به او برسد و قدم به عرصه ي وجود بگذارد، اظهار تألم و تأثر مي نمايد و گويا آرزو مي کند که اي کاش جزء طبقات قبل و نسل پيشين خاندان پيغمبر (ص) بود و به هنگام وقوع جريان دلسوز کربلا جزء نسل موجود به شمار مي رفت و امکان حضور در صحنه ي خونين و عرصه ي نبرد کربلا برايش بود تا به ياري جدّ بزرگوار خود قيام کرده و با جان شريف خود رفع بلا از جان مبارک آن حضرت مي نمود و حتّي به مقام شهادت مي رسيد.

به جبران اين عدم امکان حضور، و نبودن قهري- نه اختياري- در صحنه کربلا و روز عاشورا، براي خود برنامه اي قرار داده که با تأکيد تمام از آن اسم برده و بيان مي کند و آن ندبه و گريه هاي بلند بر امام حسين (ع) آن هم در هر صبح و شام و به صورت مستمر و به عنوان يک عمل هميشگي و قطع ناشدني مي باشد.
اولاً: خود گريه به صورت گريه هاي معمولي نيست. بلکه به صورت ندبه و زاري و گريه هاي دردمندانه و بلند بلند است.
ثانياً: علي رغم نوع داغداران که اگر صبح بر عزيز از دست رفته خود گريه کردند ديگر عصر و شب گريه نمي کنند، آن بزرگوار، هم صبح گريه مي کند و هم هنگام عصر و شب.
ثالثاً: برخلاف ديگران که چند روز سوگواري نموده و بعد عزاداري را رها مي کنند و اگر احياناً يک روز تحت تأثير عواملي، گريه کردند براي مدتها آرامند و يا بکلي عزيز از دست رفته خود را فراموش مي کنند، امام زمان (ع) هر روز و شب در اين سوگواري است و اين عزا براي او کهنگي ندارد و اين آتش سوزان و پر از لهيبي که در جان مقدسش ايجاد شده، خاموش نمي شود و به سردري نخواهد گرائيد.
اوج مراتب ارتباط و دلدادگي و عشق سوزان حضرت مهدي (ع) به جد بزرگوارش امام حسين (ع)، اينجا بروز مي کند که مي گويند: «به جاي اشک در عزاي تو خون مي گريم.» چنانکه اين جمله، بيانگر شدّت مصيبت حضرت سيدالشهدا (ع) و عمق فاجعه کربلا و ظلم و ستم بني اميه است.
http://www.ashoora.ir
مصائب آن حضرت بسيار است، آن بزرگوار در سوگ همه امامان معصوم (ع) و در سوگ پيامبر (ص) و فاطمه (س) و در همه رنج هايي که در راه اسلام متوجه مردان خدا مي شود و آنها شهيد يا مجروح مي کردند، مصيبت زده و متأثر مي گردد. در اينجا به ذکر مصيبت آن بزرگوار در رابطه با امام حسين (ع) اکتفا مي کنيم.
خاطراه کربلا بسيار جانسوز و غمبار است. هيچکس عمق آن فاجعه را مانند امام زمان (ع) درک و لمس نمي کند. آن حضرت به ياد مصائب جانگداز امام حسين (ع) بياناتي دارد که در اينجا به چند فراز از آن که از زيارت ناحيه مقدسه گرفته شده مي پردازيم، در فرازي مي فرمايد:
«لَئِن اَخَّّرتَنِي اَلدُّهُورُ وَ عاقَني عَن نَصرِکَ المَقدُور لَاَبکِينَّکَ صَباحَاً وَ مَساءَ ... فَلاَندُبَنَّکَ صَباحَاً وَ مَساءً وَ لَاَبکَينَّ عَلَيکَ بَدَلَ الدُمُوعِ دَمَاً»
اگر زمانه مرا تأخير انداخت و مقدرات مرا از ياري تو جلوگيري کرد، صبح و شب به ياد مصائب تو گريه مي کنم و از بام تا شام سرشک از ديده مي بارم و ندبه مي نمايم و به جاي اشک خون مي گريم.

«اَمَرَ اللَّعينُ جُنُودَه فَمَنَعُوکَ الماءَ وُرودَهُ وَ ناجَزُوکَ القِتالَ وَ عاجَلُوکَ النِزالَ وَ رَشَفُوکَ بِالسَّهامِ وَ النِّبالِ فَاحدَقُوا بِکَ مِن کُلِّ جَهاتٍ وَ اَثخَنُوکَ بِالجَراحِ»
اي جد بزرگوار، فراموش نمي کنم آن هنگام که عمر سعد ملعون به لشکرش فرمان داد که از ورود آب به خيام جلوگيري نمايند و با تو بجنگند و به تو حمله کنند و بدن نازنينت را آماج تيرها و نيزه ها قرار دهند و از هر سو تو را محاصره کردند و هر کدام با اسحله اي پيکرت را مجروح ساختند و داغ زخم را بر بدنت نهادند.
«وَ اَسرَعَ فَرَسُکَ شارِادً اِلي خِيامِکُ قاصِدَاً مُحَمحمِاً باکِياً وَ هِيَ تَقُولُ لظََّليمَهُ مِن اُمَّهٌ قَتَلَت إبنُ بِنتِ نَبِيَّهَا»
اي جد بزرگوار فراموش نکنم آن هنگام را که اسب بي صاحبت، رميده به سوي خيمه هاي تو آمد، همهمه مي کرد و سرشک اشک از چشمانش سرازير بود و (با زبان بي زباني) مي گفت: واي از ظلم و ستم امتي که پسر دختر پيامبرشان را کشتند.
«فَلَمّا رَأينَ النِّّساءَ جَوادَکَ مَخزِياً وَ نَظَرنَ سرَجَکَ عَلَيهِ مَلوِيّاً بَرزَنَ مِن الخُدُورِ ناشِراتُ الشُّعُورِ لاطمِاتُ الخُدُودِ سافِراتُ الوُجُوهِ بِالعُوَيلِ داعِياتُ وَ بَعدَ العِزَّّ مُذَّلَّلاتُ وَ إلي مِصرَعِکَ مُبادِراتٍ وَ الشِّمرُ جالِسٍ عَلي صَدرِکَ مُولِعٍ سَيفَهُ عَلَي نَحرِکَ ...»
اي جد بزرگوار، چگونه ياد بياروم آن منظره دلخراش را که بانوان حرمت، اسب تو را خوار و شرمنده ديدند که زينش واژگون شده است. از خيمه ها بيرون آندند در حالي که موهاي خود را پريشان نموده و سيلي بر چهره خود مي زدند و صورت هايشان آشکار شده بود و فرياد و فغانشان بلند بود چرا که عزت خود را از دست داده بودند. با آن حال به سوي قتلگاه شتافتند و ديدند شمر بر سينه ات نشسته، شمشير خود را بر گلويت گذارده و مي خواهد سرت را از بدنت جدا سازد.
«فَهَوَيتَ اِلَي الاَرضِ جَرِيحاً تَطَؤُکَ الخُيُولُ بِحَوافِرِها وَ تَعلُوکَ الطُّغاهُ بِبَواتِرِها قَد رَشَحَ لِلمَوتِ جَبِينکَ وَ اختَلَفَ بِالاِنقِباضِ وَ الاِنبِساطِ شِمالُکَ وَ يَمِينُکَ ...»
اي جد بزرگوار چگونه ياد بياورم آن هنگام که پيکر پر از زخمت بر زمين قرار گرفت. گروهي سرکش بر اسب هاي خود سوار شدند و پيکرت را لگدکوب اسب ها قرار دادند در حالي که لحظات آخر عمر را مي پيمودي و راه به جانان نزديک مي نمودي.

«وَ سُبِيَ اَهلُکَ کَالعَبِيدِ وَ صُفِدُوا بِالحَديِدِ فُوقَ اَقتابِ المَطّيات تَلفَحُ وُجُوهَهُم حَرُّ الهاجِراتِ يُساقُونَ فِي البَرارِي وَ الفَلَوات اَيدِيَهُم مَغلُولَهٌ اِلَي العِناقِ يُطافُ بِهِم فِي الاَسواقِ فَوَيلٍ لِلعُصاه الفُسّاقِ ...»
اي جد بزرگوار فراموش نمي کنم آن هنگام را که پس از شهادتت افراد خانواده ات را مانند بردگان اسير کردند و زنجير آهنين به آنها بستند و آنها را بر فراز شتران تندرو بي سرپوش و فاقد محمل (با کمال بي احترامي) سوار نمودند که پوست صورتشان از شدت گرماي سوزان سوخت، آنها در بيابان ها و راه ها حرکت داده شدند، دست هايشان را به گردن هايشان بستند و در کوچه ها و ميدان ها عبور دادند واي بر آن مردم گنهکار و بي شرم.
«فَقامَ ناعِيکَ اِلَيهِ بِالدَّمعِ الهَطُول قائِلاً يا رَسُولَ الله قُتِلَ سِبطُکَ وَ فَتاکَ وَ استُبِيحَ اَهَلَکَ وَ حمامُکَ وَ سُبِيَت بَعدَکَ ذَراريِکَ وَ َوَقَعَ المَحذُورُ بِعِترَتِکَ وَ ذَوِيکَ فَانزَعَجَ الرَّسُوُل وَ بَکي قَلبُهُ المَهول ...»
خبر شهادت تو را در کنار قبر جدت رسول خدا (ص) (بشير) به او داد در حالي که گريان بود. عرض کرد اي رسول خدا سبط تو کشته شد و من خبر شهادت فرزندت را آورده ام. زاده جوانمردت کشته گرديد اي رسول خدا فرزندان و نزديکان خاندانت با سختي و محنت دست به گريبان و اسير دشمنان گرديدند. رسول خدا (ص) از اين خبر منقلب و گريان شد و قلب داغدارش پردرد گرديد ...» (الحوادث و الوقایع ، ج3، ص 304-301)
http://www.ashoora.ir
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام

مـخـتار زمانی كه تصمیم بر نابودى قاتلان امام حسین(علیه السلام) گرفت، گفت: «دین ما به ما اجازه نمىدهد كه بگذاریم كسانى كه حسین(علیه السلام) را كشتهاند در این دنیا، با امنیت و آسایش زندگى كـنـنـد، آنگـاه در حقیقت، من ناصر و خونخواه آل محمد(صلی الله علیه و آله) نیستم، بلكه كذّاب خواهم بود. براى دستیابى بر آن جانیان، از خدا كمك مىطلبم و خداى را سپاسگـزارم كـه مـرا شـمـشیرى بر سر آنان قرار داده و نیزهاى كه بر آنان وارد خواهد شد و انتقام گیرنده آنان كه حق اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را بگیرم و بر خداوند حق است كه آنان را كه دستشان به خـون اهـل بـیـت پیامبر آغشته شده به قتل برساند و آنان كه حق خاندان پیامبر را نادیده گـرفتهاند خوار و ذلیل كند. پس آنان را به من معرفى كنید تا تعقیبشان كنم و ریشه آنان را بركنم.
مختار همه همت خود را براى این هدف مقدّس، كـه هـدف اصـلى قـیـام او بـود، بـه كـار برد.(1) موسى بن عامر مىگوید: «مختار فرمان داد كه قاتلان امام حسین(علیه السلام) را تعقیب كنید و مىگفت: بـه خدا قسم، آب و خوراك بر من ناگوار است تا این كه زمین را از لوث وجود آن ناپاكان پاك سـازم.»(2) بـنـابراین، عدهاى به صورت گروهى و عدهاى نیز فرد فرد به دست انتقام و عدالت سپرده شدند و به جزاى اعمال ننگین خود رسیدند.
عاقبت قاتلان امام حسین علیه السلام را در ادامه مطلب مشاهده فرمایید
ادامه مطلب...
امام حسین علیه السلام پس از آن که با سپاه یزید اتمام حجت نمود، فرمود:« عمر بن سعد کجاست؟
او را نزد من فرا خوانید.» عمر بن سعد با اکراه و تردید، نزد امام علیه السلام آمد.
امام به او فرمود:«ای عمر، آیا به این امید مرا میکشی که ابن زیاد حکومت ری و گرگان را به تو میسپرد؟!
به خدا سوگند، چنین نخواهد شد. تو هر چه میخواهی بکن، اما بدان که بعد از من، نه در دنیا و نه در آخرت شاد نخواهی بود،
و من اینک، سرت را میبینم که در کوفه بر نیزه زده اند و کودکان به آن سنگ میزنند.»
عمر بن سعد خشمگین شد و رو گرداند و به سپاه خود گفت:«پس در انتظار چه هستید؟
همه یکباره حمله کنید که اینان لقمهای بیش نیستند!»
امام حسین علیه السلام نیز اسب رسول خدا را خواست و سوار شد و سپاهش را نظام داد.
=======================================
روز عاشورا، امام حسین علیه السلام پیش از شروع جنگ، در برابر سپاه دشمن ایستاد
و به عمر بن سعد که در میان اشراف کوفه ایستاده بود نگاه کرد
و خطاب به آنان فرمود:خداوند را ستایش می کنم که دنیا را آفرید و آن را محل فنا و نیستی و اهل آن را در حالاتی گوناگون قرار داد. آن که فریب دنیا را بخورد بیخرد است و آن که فریفته دنیا گردد نگونبخت.
مبادا دنیا شما را فریب دهد؛ چرا که دنیا امید هر کس را که به آن دل ببندد ناامید،
و کسی را که به آن طمع ورزد ناکام میکند.
شما را میبینم که برای انجام کاری جمع شدهاید که خدا را به خشم آورده است،
او از شما روی برتافته، عقابش را بر شما نازل کرده و شما را از رحمت خویش دور ساخته است.
نیکو پروردگاری است پروردگار ما، و شما بد بندگانی هستید که به طاعت او اقرار کرده و به پیامبرش ایمان آورده اید، ولی بر خاندان و فرزندانش تاختهاید و تصمیم بر قتل آنها گرفتهاید. شیطان بر شما غالب شده و خدای بزرگ را از یاد برده اید؛
هلاکت باد بر شما و بر آنچه اراده کرده اید! انالله و انا الیه راجعون.
اینان جماعتی هستند که بعد از ایمان آوردن کافر شده اند. رحمت خداوند از ستمگران دور باد!در این هنگام عمر بن سعد رو به اشراف کرد و گفت:
وای بر شما! با او سخن نگویید! به خدا سوگند، این پسر پدرش، علی، است
و اگر در برابر شما بایستد و یک روز تمام برایتان خطبه بخواند خسته نمیشود!
شمر پیش آمد و گفت:
ای حسین! این سخنان چیست که میگویی؟ ما که چیزی از آن نمیفهمیم!
امام فرمود:
میگویم از خدا بترسید و مرا نکشید؛ زیرا کشتن و هتک حرمت من جایز نیست.
من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جدّه من، خدیجه، همسر پیامبر شماست؛
و شاید سخن پیامبر به گوش شما رسیده باشد که فرمود:حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت اند.
منابع:
حارالانوار، ج 45، ص 10.
بحارالانوار، ج 45، ص 5.در «مشهد النقطه» شهر حلب که محل زیارت عاشقان اهلبیت است، سنگی است که سر مبارک امامحسین (ع) روی آن قرار داده شده و قطره خونی روی آن ریخته شد و مورد اهتمام مسلمانان قرار گرفت و از آن سنگ محافظت کردند.

ادامه مطلب...
حرّ، آزادمرد نینوا
« حر بن یزید ریاحی » از سران کوفه به شمار میرفت که در میان قوم خود از عزت و احترام زیادی برخوردار بود.
ابن زیاد او را برای رویارویی با امام حسین علیه السلام فرا خواند و با هزار سوار به سوی کاروان او فرستاد.
«شیخ
ابن نما» گزارش می کند: هنگامی که حر از قصر ابن زیاد در کوفه خارج شد تا
به استقبال امام بیاید، ندایی را شنید که از پشت سر میگوید: ای حر! تو را
به بهشت بشارت باد. او به پشت سر نگریست و کسی را ندید. با خود گفت: به خدا
قسم، این بشارت نیست در حالی که من اسیر به جنگ با حسین هستم. او پیوسته
این خاطره را در ذهن داشت تا هنگامی که خدمت امام رسید و آن داستان را
بازگو کرد. امام به او فرمودند: تو به واقع به پاداش و نیکی راه
یافتهای.(1)
حرّ علیرغم این که برای رویارویی با امام آمده بود، اما
رفتارش خالی از ادب نبود. در روز دوم محرم الحرام سال 61 هجری هنگامی که
راه را بر امام حسین علیه السلام بست و مانع از بازگشت ایشان به مدینه
گردید. امام علیهالسلام به حرّ فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چه قصدی
داری؟ حر گفت: آگاه باشید که به خدا قسم اگر غیر شما از عرب به من آن عبارت
را میگفت - در حالی که وضعیت او چون شما باشد - همین عبارت را به او باز
میگفتم اما به خدا قسم برای من این (حق) نیست که یاد مادر شما کنم مگر به
نیکوترین وجهی که میتوانم.(2)
هنگامه درنگ
هنگامی
که حر فریاد غریبانه امام حسین علیه السلام را که طلب یاری میکرد شنید،
نزد عمرسعد رفت و پرسید: آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟ عمر گفت: آری به
خدا قسم، با او جنگی خواهیم داشت که دست کم، سرها قطع گردد و دستها جدا
گردد.
حر او را ترک کرد و به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به امام حسین علیه السلام قدری نزدیک شد. مهاجر پسر اوس به حر گفت: آیا تو میخواهی که حمله کنی؟ در پاسخ این سوال حر ساکت شد و بر خود میلرزید، پس در حالی که مهاجر از این حال حر به شک افتاده بود، او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اگر از من درباره شجاعترین مرد کوفه سوال میشد، تو را معرفی میکردم، این چه حالتی است که در تو میبینم؟ حر گفت: همانا خود را بین بهشت و دوزخ متحیر میبینم، به خدا سوگند اگر مرا با آتش بسوزانند من جز بهشت چیز دیگری را انتخاب نخواهم کرد. پس از آن با شلاق به اسب خود نواخت و به سوی امام حسین علیه السلام رهسپار شد.
حر بن ریاحی
لحظه لقا
او به سبب آن چه پیش از آن به آل رسول روا داشته بود و آنها را در مکانی بی آب و گیاه وانهاده بود، سر از خجالت به پایین انداخته بود و به سوی آنها پیش میرفت. وقتی نزد امام حسین علیه السلام رسید به امام عرض کرد: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همان کسی هستم که تو را از بازگشت به وطنت بازداشتم و همراهت آمدم تا تو را ناچار کردم در این سرزمین توقف کنی. گمان نمیکردم پیشنهاد تو را نپذیرند و به این سرنوشت دچارت کنند. به خدا اگر می دانستم کار به این جا می کشد، هرگز به چنین کاری دست نمیزدم. اکنون از کردهام به سوی خدا توبه میکنم. آیا توبه من پذیرفته است؟»
حسین علیه السلام فرمود:« آری، خداوند توبه تو را می پذیرد. اکنون از اسب پایین بیا.»
حر گفت:« من سواره باشم برایم بهتر است از این که پیاده شوم. میخواهم همچنان که بر اسب خود سوار هستم، ساعتی با دشمن برای یاریات بجنگم تا کشته شوم.»(3)
حر با اذن امام به میدان رفت و در برابر لشگر عمر بن سعد ایستاد و گفت:« ای مردم کوفه، مادرتان در سوگتان بگرید! این بندهی صالح خدا را فرا خواندید و هنگامی که به سوی شما آمد، دست از یاری او برداشتید؟ شما که می گفتید در یاری او با دشمنانش خواهیم جنگید، اکنون رو در روی او ایستاده اید و می خواهید او را بکشید؟
راه نفس کشیدن را بر او بسته اید، از هر سو محاصرهاش کردهاید و از رفتنش به سوی سرزمینها و شهرهای الهی جلوگیری میکنید. حسین همچون اسیری است که در دستان شما گرفتار شده؛ نه می تواند سودی به خود برساند و نه زیانی را از خود دور کند. آب فرات را که یهود و نصاری و مجوس از آن می آشامند و سگان و خوکهای سیاه در آن می غلتند، بر روی حسین و زنان و کودکان و خاندانش بستهاید، تا جایی که آنان از فرط تشنگی به حال بیهوشی افتادهاند.
چه بد رعایت محمد صلی الله علیه و آله را درباره فرزندانش کردید! خدا در روز تشنگی محشر، شما را سیراب نکند!»
چیزی نمانده بود كه سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تاثیر قرار داده از جنگ با حسین علیه السلام منصرف سازد، كه سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد. نزد امام بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به میدان رفت.(4)
عروج آزادگی
حر بن یزید به اتفاق زهیر بن قین با دشمن پیکار می کردند. هر گاه یکی از آنها در محاصره دشمن قرار می گرفت، دیگری او را از محاصره بیرون می آورد، و مدتی به این گونه پیکار کردند. اسب حرّ زخمی شد اما او همچنان سواره پیکار می کرد و رجز می خواند تا این که مردی به نام "یزید بن سفیان" که با حر دشمنی دیرینه داشت به او حمله کرد ولی حرّ به او هم امان نداد و او را از دم شمشیر گذراند. پس از آن فردی به نام "ایوب بن شرح" تیری به اسب حر زد و آن را از پای در آورد. حرّ بناچار از اسب پیاده شد و پیاده رزمید تا بیش از چهل نفر را به قتل رساند. در این هنگام بود که لشگر پیاده نظام عمر بن سعد بر او حمله ور شدند و او را به شهادت رساندند. (5)
یاران امام او را در برابر خیمه شهدایی که در راه حسین علیه السلام شهید میشدند قرار دادند. امام فرمود: شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست.(6) سپس امام نظری به جانب حر افکند، او هنوز جان در بدن داشت. امام خون از صورت او برگرفت و فرمود: تو آزادهای! همان طور که مادرت تو را نامیده است و تو در دنیا و آخرت آزادهای (7).
پس از آن مردی از یاران حسین در رثا و غم حرّ اشعاری را سرود که گفته شد او علی بن الحسین علیه السلام بود(8) و برخی گفتهاند که خود اباعبدالله الحسین علیهالسلام برای او اشعاری را سروده که اینگونه است:
چه آزادهای است حرّ پسر ریاح؛ او در هنگام فرورفتگی تیرها بسیار شکیباست. آری آزاده خوبی است هنگامی که حسین فریاد و ندایش بلند شد، او از جانش در صبحگاهان گذشت.(9)
گفتنی است که قطب عالم امکان حضرت ولی عصر (عج) در زیارت ناحیه مقدسه به حرّ سلام داده اند.(10)
پی نوشت:
1) مثیرالاحزان، ص60
2) مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص232 .
3) ابصارالیعین، ص205.
4) ارشاد مفید، ج 2، ص 103.
5) تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص437- 440 .
6) بحارالانوار، ج10، ص117.
7) مقتل الحسین مقرم، ص303 .
8) مقتل العوالم، ص 85 .
9) امالی الصدوق، ص414، مجلس 30.
10) اقبال الاعمال، ج3، ص 78 و 344 .
چگونگی شهادت علی اکبر علیه السلام
حضرت علی اکبر؛ پاره تن سیدالشهدا
درباره علی اکبر علیه السلام
على
اكبر علیه السلام ، بزرگ ترین پسر امام حسین علیه السلام بود كه از نظر
صورت و سیرت و سخن گفتن، به حدّى شبیه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود
كه هر كس شوق دیدار پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت، به او مى نگریست،
چنان كه پدر بزرگوارش، طبق نقلى، هنگام رفتن وى به میدان نبرد، فرمود:
خداوندا
! گواه باش كه جوانى براى جنگ با آنان مى رود كه شبیه ترینِ مردم به
پیامبرت از جهت صورت و سیرت و سخن گفتن است و ما هرگاه مشتاق دیدار پیامبر
تو مى شدیم، به او نگاه مى كردیم .
على اكبر علیه السلام در واقعه
عاشورا، از اركان سپاه امام علیه السلام به شمار مى رفت. تأكید او بر حق
مدارى و دفاع از حق تا ایثار جان، هنگام شنیدن خبر به شهادت رسیدن خود در
مسیر كربلا از پدر بزرگوارش، اذان گفتن براى اقامه جماعت به امامت حسین
علیه السلام در جریان برخورد سپاه حُر با كاروان امام علیه السلام (1)، بر
عهده گرفتن مسئولیت آب رسانى به خیمه ها در شب عاشورا و همچنین داوطلب شدن
ایشان براى شهادت پیش از دیگر بنى هاشم، بنا بر نقل مشهور،(2) از ویژگى هاى
این فرزند برومند سیّدالشهدا علیه السلام است.(3)
در «زیارت ناحیه مقدّسه»، خطاب به او آمده است:
السَّلامُ
عَلَیكَ یا أوَّلَ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ سَلیلٍ مِن سُلالَةِ إبراهیمَ
الخَلیلِ، صَلَّى اللّه ُ عَلَیكَ و عَلى أبیكَ، إذ قالَ فیكَ : قَتَلَ
اللّه ُ قَوما قَتَلوكَ ، یا بُنَیَّ ما أجرَأَهُم عَلَى الرَّحمنِ وعَلَى
انتِهاكِ حُرمَةِ الرَّسولِ ! عَلَى الدُّنیا بَعدَكَ العَفا
سلام
بر تو ، اى نخستین كُشته از تبار بهترین بازمانده از نسلِ ابراهیم خلیل !
درود خدا بر تو و بر پدرت، آن گاه كه در باره ات فرمود: «خدا ، بكُشد آن
گروهى را كه تو را كُشت . پسرم ! چه جرئتى بر خداى مهربان كردند. و چه
جسارتى در هتكِ حرمت پیامبر ! پس از تو ، خاك بر سرِ دنیا !»
چگونگی شهادت علی اکبر علیه السلام
شیخ
صدوق(ره) به نقل از امام زین العابدین علیهم السلام می نویسد: هنگامى كه
على اكبر علیه السلام براى مبارزه به سوى دشمن رفت، چشمان حسین علیه
السلام، گریان شد و گفت:
اللّهُمَّ كُن أنتَ الشَّهیدَ عَلَیهِم، فَقَد بَرَزَ إلَیهِمُ ابنُ رَسولِكَ، وأشبَهُ النّاسِ وَجهاً وسَمتاً بِهِ
«خدایا ! تو بر ایشان گواه باش ، كه فرزند پیامبرت و شبیه ترینِ مردم به او در صورت و سیرت ، به سوى آنان مى رود» .
در
این باره سید بن طاووس(ره) در «الملهوف» می نویسد:على اكبر علیه السلام كه
از زیباروى ترین و خوش خوترینِ مردم بود، بیرون آمد و از پدر، اجازه نبرد
خواست . امام علیه السلام به او اجازه داد. سپس ، مأیوسانه به او نگریست و
سرش را پایین انداخت و گریست .
سپس گفت: «خدایا
! گواه باش . جوانى به نبرد آنها مى رود كه از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن
، شبیه ترینِ مردم به پیامبر توست و ما هر گاه مشتاق پیامبرت مى شدیم، به
او مى نگریستیم». سپس، بانگ برآورد و فرمود: «اى پسر سعد! خداوند، رَحِمت
را قطع كند، همان گونه كه رَحِم مرا قطع كردى.»(4)
علی اکبر علیه
السلام به میدان رفت و جنگ نمایانی کرد. آن گاه، ده تن از آنان را كُشت و
سپس به نزد پدرش باز گشت و گفت: اى پدر ! تشنه ام. حسین علیه السلام فرمود:
«شكیبایى كن، پسر عزیزم! جدّت با كاسه اى پُر به تو مى نوشانَد» . او باز
گشت و جنگید و 44 تن از دشمنان را كُشت.(5)
تاریخ الطبرى به نقل از ابو مِخنَف می نویسد: زُهَیر بن عبد الرحمان برایم نقل كرد كه :
مُرّة
بن مُنقِذ بن نُعمان عبدى لیثى، او را دید و گفت: گناهان عرب بر دوش من،
اگر بر من بگذرد و چنین كند و من، پدرش را به عزایش ننشانم !
على اكبر
علیه السلام ، با شمشیرش به دشمن حمله مى بُرد كه بر مُرّة بن مُنقِذ گذشت .
او نیزه اى به على اكبر علیه السلام زد و او [بر زمین] افتاد .
على
اكبر علیه السلام، ندا داد: اى پدر ! سلام بر تو ! این، جدّم است كه به تو
سلام مى رساند و مى فرماید: «زودتر ، به سوى ما بیا».(6)
دشمن، گِردش را گرفتند و با شمشیرهایشان، او را تكّه تكّه كردند .
همچنین
سلیمان بن ابى راشد، از حُمَید بن مسلم اَزْدى برایم نقل كرد كه: در روز
عاشورا، به گوش خود شنیدم كه حسین علیه السلام مى گوید: «خدا، بكشد كسانى
را كه تو را كشتند، اى پسر عزیزم! چه گستاخ بودند در برابر [خداى] رحمان و
بر هتك حرمتِ پیامبر! دنیا، پس از تو ویران باد!
و گویى هم اینك به زنى مى نگرم كه مانند خورشیدِ به گاه طلوع، به سرعت، بیرون دویده، ندا مى دهد: اى برادرم و فرزند برادرم! در باره او پرسیدم. گفته شد: این، زینب، فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است.
آن
زن آمد تا خود را بر روى [پیكر] على اكبر علیه السلام انداخت. حسین علیه
السلام نزد او آمد و دستش را گرفت و او را به خیمه، باز گردانْد. سپس، حسین
علیه السلام به پسرش روى آورد و جوانان [خاندان] او نیز همراهش آمدند.
حسین علیه السلام فرمود: «برادرتان را ببرید !»
آنان، او را از آن جایى كه بر زمین افتاده بود ، بُردند و در خیمه اى نهادند كه جلوى آن مى جنگیدند.(7)
پی نوشت ها:
1. الأمالی للصدوق : ص 218 ح 239
2.
تاریخ الطبری: ج 5 ص 446 : وكانَ أوَّلَ قَتیلٍ مِن بَنی أبی طالِبٍ
یَومَئِذٍ عَلِیٌّ الأَكبَرُ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ علیه السلام
3. دانش نامه امام حسین علیه السلام ج7ص7
4. الملهوف: ص 166
5. الأمالی للصدوق: ص 226 ح 239
6. الملهوف: ص 166
7. تاریخ الطبری: ج 5 ص 446
و فاصلهاش تا بغداد 150 کیلومتر است.
این شهر تا سال 61 قمری بیابانی بوده است به نامهای نینوا، غاضریه، طف و. . .
اما از سال 61 قمری به بعد و بر اثر شهادت امام حسین بن علی علیه السلام در آن محل، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت و پس از ساخت حرم برای آن شهدای بزرگوار، به یکی از شهرهای زیارتی عراق تبدیل شد.

امام حسین علیه السلام در روز دوم محرم سال 61 هجری قمری همراه کاروانش به کربلا رسید
و پس از اطلاع از نام آن سرزمین گریست و فرمود:
«به خدا سوگند، این زمین زمین کربلا است.»
سپس فرمود:«این خاکی است که جبرئیل از جانب پرودگار برای جدم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، آورده و گفته است که حسین در آن مدفون میشود.»
بنا بر برخی روایات، امام حسین علیه السلام قسمتی از زمین کربلا (زمینی به مساحت 36 کیلومتر مربع) را که اکنون شامل مرقد شریف او و سایر شهدای کربلا میشود، به شصت هزار درهم از اهل نینوا و غاضریه خریداری فرمود و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت قبرش راهنمایی کنند و از زائرین قبرش تا سه روز پذیرایی نمایند.
منابع:
معجم البلدان، ج 4 صفحه 505
مقتل الحسین، مقرم صفحه 234
فرهنگ معین؛ مجمع البحرین ج 4 صفحه 29
مقتل الحسین موسوی
آزادی از دیدگاه امام حسین(ع)
خداوند انسان را موجودی مختار و آزاد آفریده است و هرگز پذیرش حکومت غیرالهی و غیر دینی را اجازه
امام حسین
نداده است؛ زیرا حاکمیت غیرالهی موجب سلب آزادی و مسئولیت می شود: «لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً».
همچنین
این آزادی در همه ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی تجلی می یابد؛ افزون
بر آنکه امام حسین(ع) که خود مظهر آزادگی و حریت است، از آزادی تعریف خاصی
ارائه نکرده اند؛ اما شاخص های آزادی که ایشان تدوین نموده اند، جامع ترین و
گویاترین است که بر اساس آنها می توان مفهوم آزادی و آزادگی را درک نمود.
1. آزادی به معنای نفی سازش با ظلم
فلسفه
نهضت عاشورا با نفی حکومت جور و ستم، گره خورده است؛ چه اینکه امام
حسین(ع) هر زمان که فرصت می یافت و مردم را نسبت به حکومت جبار و ظالم بنی
امیه آگاه می نمود و آزادگی انسان را در پناه عدالت و حکومت عادل می یافت.
امام حسین(ع) در پاسخ به «عمر أطرف» که او را دعوت به صلح و سازش با
طغیانگر وقت، یزید می نمود، چنین فرمودند: «جد بزرگوارم رسول خدا (ص) به
کشته شدنم خبر داده، به خدا قسم هرگز از خویشتن پستی و ذلت نشان نمی دهم".
حضرت(ع)
در مدینه پس از گفتگوی طولانی با برادر خود، محمد حنیفه فرمودند: «برادرم
اگر بر روی زمین هیچ پناهگاه و امیدگاهی هم نباشد، باز هرگز با یزید بیعت
نمی کنم.»
امام(ع) در پاسخ قیس ابن اشعث که او را به بیعت با یزید دعوت
می کرد، چنین می فرماید : «نه! هرگز! قسم به خداوند متعال دستم را همانند
فرد ذلیل به دست آنان نخواهم داد و همانند بردگان راه فرار پیش نمی گیرم.
پناه و مأمن من تنها خداوند متعال است.»
امام حسین(ع) نه تنها زندگی تحت
لوای حکومت ظالم را روا نمی دارد، بلکه در چنین نظامی برای مۆمنان آرزوی
مرگ می کند. ایشان می فرماید:
می بینید حوادث روزگار بر ما وارد شده
است، چهره دنیا دگرگون گشته و رو به زشتی نهاده است و نیکی ها و فضائل روز
به روز از دنیا رخت بر می بندند از خوبی ها جز ته مانده اندکی باقی مانده
است؛ چراگاه زندگی همچون مرتعی وحشت انگیز شده است. مگر نمی بینید که به حق
رفتار نمی شود و از باطل جلوگیری به عمل نمی آید. با چنین اوضاع و در چنین
شرایطی افراد با ایمان حق دارند مرگ و ملاقات پروردگار خویشتن را آرزو
نمایند.
2. آزادی به معنای نفی ذلت
مهم
ترین شعار آزادی خواهی نهضت عاشورا، نفی ذلت بوده است؛ چه اینکه انسان
آزاد هرگز زیر بار ذلت نمی رود و از همین روست که امام حسین(ع) می فرماید :
«هیهات منّا الذّله».
آزادیخواهی با ذلت، متضاد یکدیگر هستند و قبول
یکی نفی دیگری را به همراه دارد. اگر انسان ذلت را از خود دور کند، به سوی
آزادی و آزادیخواهی حرکت می کند. امام(ع) در کلماتی قصار می فرماید : «موت
فی عزا خیر من حیوه فی ذّل»: مرگ با عزت بهتر است از زندگی با ذلت.
زندگی
تحت لوای ستمگران و ستمگران عین ذلت می باشد و در این حالت، مرگ سرخ رسیدن
به سعادت است. ایشان می فرمایند :«انی لا اری الموت الاسعاده، و الحیاه مع
الظالمین الا برما»: مرگ را چیزی جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران
را جز رنج و ملال نمی دانم.
3. آزادی به معنای عزت
معنای لغوی عزت، عبارت است از : دوست داشتنی، نیرومندی، توانایی، شریف و بزرگوار که یکی از اسامی خداوند متعال است.
از
نظر اصطلاحی، این واژه به کسانی اطلاق می شود که دارای ویژگی های روحی خاص
و بلندی هستند. کسانی که از حیثیت و آبروی بلندی نزد دیگران برخوردار
هستند و دست تکدی و التماس و خواهش نزد هرکس و ناکس دراز نمی کنند، عزیز
خوانده می شوند. عزیز نامیده شدن خداوند به خاطر بی نیازی و غنای حضرتش از
خلق و احتیاج موجودات و ممکنات به ذات لایزالش می باشد. در روایات اسلامی،
عزت که مترادف افتخار، سربلندی عظمت و مجد آدمی است، به شدت مورد اهتمام و
تأکید قرار گرفته است و معصومین (علیهم السلام) آن را به عنوان یک ویژگی
مثبت و تجلیل انگیز از ما خواسته اند. امام علی(ع) در موارد زیادی، به عزت
نفس و گرامی داشتن گوهر وجود انسانی و پرهیز از مذلت و خوار کردن وجود
سفارش کرده اند و چنین می فرمایند : به جز از خدای سبحان چیزی نخواهید؛
زیرا اگر به شما بدهد، شما را گرامی داشته و اگر ندهد ذخیره ی آخرت تان
خواهد کرد.»
از نظر امام حسین(ع) انسان آزاد، کسی است که زندگی او
همواره با عزت باشد؛ بر همین اساس سیدالشهداء محور تلاش جوانمردانه خود و
اصحابش در کربلا را بر نیل به عزت و تن ندادن به ذلت قرار می دهد؛ زیرا آن
حضرت می داند آن که عزیز است، استوار و شکست ناپذیراست و آن که ترس از رفتن
و میل به ماندن ندارد، سربلند است؛ در واقع نهضت حسینی، سرمشقی روشن است
برای همه آنان که درس عزت، آزادی و سربلندی می جویند.
رابطه بین عزت و
آزادی یک رابطه دو طرفه است؛ به بیان دیگر از نظر امام حسین(ع) انسان آزاد،
زندگی با عزت و شرافتمندانه دارد و فردی که با عزت زندگی می کند، مسیر
تکامل و پیشرفت را طی می نمایند.
از نظر امام حسین(ع) انسان آزاد، کسی است که زندگی او همواره با عزت باشد.
4. آزادی به معنای نفی دنیا طلبی
بر اساس اندیشه های امام حسین(ع) یکی دیگر از شاخص های آزادی، عدم توجه به متعلقات و امیال دنیوی است. ایشان می فرمایند:
مردم
برده ی دنیایند و از دین تنها اسمی بر سر زبان ها دارند و تا هنگامی که
زندگی خوشی داشته باشند، به گرد دین می گردند؛ اما اگر با پیشامد ناگواری
امتحان شوند، دینداران رو به اقلیت خواهند رفت.
انسانی که خود را برده و
بنده ی دنیا می کند، در حقیقت آزاد نیست، بلکه به نوعی طوق بندگی را به
گردن خود آویخته است. امام حسین(ع) با آن بینش عمیق که برخاسته از روح بلند
و فداکار اوست، به این مهم تذکر می دهند و می فرمایند:
بندگان خدا! از
خدا بترسید و از دنیا حذر نمایید اگر بنا بود این دنیا برای کسی باقی بماند
و یا کسی برای این دنیا باقی بماند، پیامبران الهی برای بقاء سزاوارتر از
همه کس بودند؛ ولی خداوند دنیا را به منظور امتحان آفریده است و ساکنان آن
را نیز برای فنا خلق فرموده است؛ پس از دنیا توشه برگیرید که بهترین توشه
ها تقواست و از خدا بترسید که رستگار گردید.
توجه به دنیا و دنیا طلبی،
انسان را خوار و زبون می کند؛ بر همین اساس اولیا و مۆمنان، آزادترین افراد
بشر می باشند. امام(ع) در این باره می فرمایند:
آنچه در روی کره زمین
بر آن آفتاب می تابد، از شرق تا مغرب از دریا تا صحرا، از کوه تا جلگه، همه
و همه در نظر فردی که از اولیاء خداست و اهل معرفت خدا می باشد، همچون
سایه ای زودگذر و بی ارزش است که صلاحیت دلبستگی ندارد. آیا آزاد مردی نیست
که همت کند این ته مانده ی بی ارزش دنیا را برای اهل خود واگذارد؟... خود
را به دنیای پست نفروشید. آگاه باشید که چیزی جز بهشت نمی تواند بهای شما
باشد و هر کس دل به دنیا بندد و در پیشگاه الهی به همین دنیا راضی گردد، به
چیزی پست راضی گشته است.
نتیجه
با
بررسی و تحقیق در اندیشه های امام حسین(ع) پیرامون آزادی می توان چنین
برداشت کرد: اگر چه امام(ع) از آزادی تعریف خاصی ارائه نکرده اند؛ اما
مۆلفه هایی را که برای رسیدن به یک آزادی واقعی، یعنی حریت نیاز، است به
خوبی و به نحو جامع تدوین کرده اند؛ ایشان نه تنها مۆلفه های آزادی را بیان
فرموده اند، بلکه به صورت عملی ازابتدای حرکت به سمت کربلا و تا شهادت
نمونه ی عینی یک انسان آزادیخواه را نشان داده اند.
منبع:tebyan.net
- بزرگترین انگیزه قیام امام حسین (علیه السلام)
این سؤال مطرح است که چرا با وجود شناخت امام از مردم و قدرت بنی امیه چرا امام حسین قیام کرد و مانند امام حسن با حکومت کنار نیامد؟ چند نمونه از علل را در ذیل می آوریم:
1. امر به معروف و نهى از منكر
بزرگترین انگیزه قیام امام حسین علیه السلام مسئله امر به معروف و نهى از مـنكر است كه این دو از مـهمـتـرین اركان دین است و امـام عـلیه السلام در درجه اول مسئول اجراء این امر مهم اسلامى است .
چنانكه در وصیت به برادرش محمد بن حنفیه اعلان فرمود :« قـیام مـن بر مبناى تمایلات نفسانى نیست ، من به منظور طغیان و فساد و تباهى و ستم خـروج نمـى كنم بلكه انگـیزه ام اصلاح امـت جدم رسول خدا است و مقصود و منظورم امر به معروف و نهى از منكر است» 1
چـون بنى امـیه این دو ركن بزرگ و مـهم اسلامـى را متزلزل ساخته بودند كه نه تنها امر به معروف و نهى از منكر متروك گشته بود بلكه معروف منكر و منكر معروف تلقى مى شد و امام علیه السلام در این مسیر مكرر به این حقیقت اشاره فـرمـود كه اولین بار در سخـنرانى حضرت در منزل ذى حسم و برخورد با حر و سپاهیانش فرمود:
« مـگـر نمـى بینید كه به حق عـمـل نمـى شود و از باطل جلوگـیرى نمـى شود مـؤمن باید براى اجرا این مهم مشتاق دیدار پروردگارش باشد .» 2
و لذا حسین عـلیه السلام به مـیدان جهاد قدم نهاد تا این اساس و پایه مهم اسلامى را استوار سازد و اسلام محكم و مستحكم بماند.
2 ـ زنده كردن ارزشهاى اسلامى
حكومت اموى سعى بلیغ می نمود كه ارزشهاى اسلامى را كه كرامت انسانها بدان بستگى دارد مـحو و نابود ساخـتـه و ضد ارزشها را كه در جاهلیت بدان افتخار مى كردند و ارج مى نهادند جایگزین ارزشهاى اسلامى نماید!
از جمله ارزشهایى كه اسلام روى آن زیاد سرمایه گذارى كرده و حكومت بنى امیه با تمام قدرت در محو و اضمحلال آن ایستادگى مى كرد این امور است :
الف ـ وحدت اسلامى :
پـیامـبر اكرم صلى الله علیه و آله براى ایجاد وحدت و برادرى اسلامى سعى و كوشش وافـى مـبذول مـى فـرمـود ولى مـعـاویه از طرق مختلف مخصوصا از طریق احیاى تعصبات قبیله اى و وادار كردن شعراى قبایل بر هجو قبیله رقیب و خانواده هاى آنان وحدت اسلامـى را ریشه كن مـى كرد تـا جائیكه یزید یكى از شعـراى زمـان بنى امـیه انصار و مـردمـى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را در مدینه جاى دادند و حمایت كردند هجو می كند.
اگـر در اشعـار شعـراى امـوى دقـت شود روشن تـرین اثـرات آن همـان قـذف و هجو قـبایل و خـانواده هاى رقـیب آنان است . در اشعار شعراى معاصر اموى كمترین اثرى از فضائل انسانى و آثار خوب اجتماعى و اخلاق اسلامى دیده نمى شود.
حسین علیه السلام براى احیاى آثار و اخلاق اسلامى قیام كرد.
و نیز اخـتـلافـاتى كه بین اعراب و اصیل و موالى به وجود آوردند كه عرب كتابهایى در انتـقـاد بر مـوالى یعـنى اقـوامـى كه از ایران و سایر كشورهاى غیر عربى در عراق و كشورهاى عربى زندگى مى كردند تصنیف و تالیف كردند و بر عكس موالى كتابهایى علیه اعراب نوشتند كه این حركت برخلاف مقررات و موازین اسلامى بوده و وحدت اسلامى را مختل مى كرد.
بزرگترین انگیزه قیام امام حسین علیه السلام مسئله امر به معروف و نهى از مـنكر است كه این دو از مـهمـتـرین اركان دین است و امـام عـلیه السلام در درجه اول مسئول اجراء این امر مهم اسلامى است.
چنانكه در وصیت به برادرش محمد بن حنفیه اعلان فرمود :« قـیام مـن بر مبناى تمایلات نفسانى نیست ، من به منظور طغیان و فساد و تباهى و ستم خـروج نمـى كنم بلكه انگـیزه ام اصلاح امـت جدم رسول خدا است و مقصود و منظورم امر به معروف و نهى از منكر است»
ب ـ حریت :
چـنانكه مـى دانیم و در تـواریخ مـذكور است در دوران حكومـت امـوى ، سفـره قـتـل و شمـشیر یگانه حاكم در این دستگاه مستبد بود كه بدون رسیدگى به حق و حقیقت سفـره قـتـل گـستـرده مـى شد و جلاد به دستـور حاكم بیگـناهى را به قتل مى رسانید، چنانكه حجاج بن یوسف ثقفى یكى از حكام زمان عبدالملك مى گفت : از غذا و طعـام وقـتـى لذت مـى برم كه انسانى را ببینم در خـون خـود دست و پا مى زند و من مـشغول طعام باشم در چنین محیطى هیچ كس را قدرت و جرئت آن نبود كه به نحوه كردار و رفتار ناشایست حكام انتقاد نماید و یا به دفاع از حقوق از دست رفته خود پردازد.
حسین علیه السلام قیام كرد تا به انسانهاى زیر بار ظلم و ستم بیاموزد كه چگونه مى تـوانند به حقـوق خـود برسند و حریت و آزادى از دست رفته را باز یابند، و تاریخ گـویاى این مطلب است كه هنوز چند ماهى از شهادت حسین علیه السلام بیش نگذشته بود كه قیام ها یكى پس از دیگرى شروع شد تا حكومت اموى را ریشه كن نمود.
آرى مـردم با شهادت حسین علیه السلام درس آزادى و آزادگى را از دانشگاه خون و شهادت كربلا آموختند و براى بدست آوردن حریت بپا خاستند.
ج ـ اخلاق اسلامى و انسانى :
از زمـان رحلت رسول خـدا صلى الله عـلیه و آله هیچ یك از خلفاء همانند على علیه السلام به فكر تربیت روحى و اخلاقى جامعه نبودند اما آنقدر مشكلات براى حضرت على عـلیه السلام ایجاد كردند كه نتـوانست راهى را براى تنویر افكار عمومى و اخلاق اسلامى و هدایت روحى جامعه پیش گرفته بود به مقصد برساند.
و در زمان حكومت اموى نه تنها در مسیر تربیت جامعه قدمى برنداشتند بلكه مى كوشیدند تا جامعه را به فساد بكشانند زیرا حكومتهاى فاسد با جامعه صالحه نمى توانند كنار بیایند چه كه مردم صالح و شایسته همواره مخالف حكومت هاى ضد خدایى هستند از این رو كوشیدند تا مردم را همانند خود بسازند و لذا مردم در این دوران بحكم (( النّاس على دین ملوكهم )) نه تنها پاى بند به صلاح نبودند بلكه ترسی هم از ارتكاب فساد در آنها نبود و مـظاهر فساد اخلاق از قبیل دروغ ، نقض عهد، لهو و لعب در همه جا به چشم مى خورد، چنانكه رئیس حكومت اموى معاویة بن ابى سفیان پس از پیمان با حضرت حسن بن على علیه السلام اظهار داشت كه به هیچ یك از شرایطى كه در قرارداد به نفع حسن بن على قرار داده عـمـل نخـواهد كرد و حاكم كوفـه نیز به امـانى كه به مـسلم بن عقیل داده بود وفا نكرد.
و مردم كوفه كه با همین سیره نشو و نما كرده بودند به سادگى پشت پا به همه وعده هایی كه به حسین علیه السلام داده بودند زدند و منكر همه نامه هاى خود شدند و چه ننگى بالاتـر از این كه فـرزند پـیغـمـبر و سید جوانان اهل بهشت را براى قبول مسئولیت پیشوایى خود دعوت نمایند و اصرار ورزند كه اگر نیایى در پیشگاه خدا با تو احتجاج خواهیم كرد و چون دعوت آنان را پذیرفت در مقابلش صف آرائى نموده و خونش را بریزند.
امـام عـلیه السلام در روز عـاشورا خطاب به مردم كوفه فرمود: اى شیث بن ربعى و اى حجار بن ابجر و اى قیس بن اشعث و اى زید بن حارث آیا شما به من ننوشتید كه میوه هاى ما رسیده و باغات ما سرسبز است اگر بسوى ما بیایى بر سپاه مجهزى وارد خواهى شد؟
این تیره بختان با كمال وقاحت و بدون هیچ شرم و حیا گفتند: ما چنین نامه هائى ننوشتیم !
امام متعجّبانه فرمود: آرى به خدا قسم نوشتید و لذا تن به شهادت داد تا اخلاق اسلامى و انسانى را كه در جامعه آن روز مرده بود زنده كند.
درآن زمان حدود 47 سال از عمر شریف امام حسین میگذشت. دوران امامتش یازده سال به طول انجامید و در روز شنبه، دهم محرم سال 61 هجری، در 58 سالگی پس از نماز ظهر، تشنهکام و مظلومانه با جمعی از یارانش در کربلا به شهادت رسید.
هنگامی که زمان ارتحال امام باقر علیه السلام فرا رسید، فرزندش امام صادق علیه السلام را فرا خواند تا عهد امامت را به وی بسپارد. برادر امام باقر، زید بن علی، گفت:«اگر شما هم مثل حسن و حسین علیهماالسلام عمل می کردید و همانطور که حسن، امامت را به حسین سپرد، امامت را به من می سپردید، کار ناپسندی نکرده بودید.»
امام باقر علیه السلام فرمود:
امانات الهی را نمیتوان به قیاس، به کسی سپرد. عهد امام به رسم و عادت نیست، بلکه امری است که از سوی خدای تعالی به ما رسیده است.
آن گاه جابر بن عبدالله انصاری را فرا خواند و فرمود:«ای جابر، آنچه را در مصحف فاطمه علیهاسلام مشاهده نمودی بازگو.»
جابر گفت:
به حضور مولایم فاطمه رسیدم تا ولادت حسن را به وی تهنیت بگویم. صحیفه ای (کتابی) را در دست او مشاهده نمودم که همچون درّ می درخشید.
به او عرض کردم:ای سرور بانوان، این صحیفه چیست که با شما می بینم؟
فرمود:« در این صحیفه نام فرزندان امام من است.»
گفتم:آن را به من میدهید؟
فرمود:
ای جابر، اگر اجازه داشتم میدادم لکن به این صحیفه فقط پیامبر یا اهل بیت پیامبر باید دست بزند. اما می توانی به آن نگاه کنی.
جابر می گوید:«آن صحیفه را خواندم. در آن اسامی ائمه، یکی پس از دیگری، با نام پدر و مادرشان ذکر شده بود.»
آنگاه یکی یکی آنها را بر شمرد و از آن جمله بود:« ابو عبدالله الحسین بن علی التقی، امها فاطمه بنت محمد.»
منابع:
- منتهی الامال، ج 1، ص 437.
بحار الانوار، ج 36، ص 193، حدیث 2- کمال الدین، ص178 و عیون الاخبار، ص 24.

سعد بن عبداللّه اشعری می گوید:
از محضر ولی عصر علیه السلام پرسیدم:
«تأویل کهیعص چیست؟» حضرت فرمود:
«این حروف راز و رمزی است که خداوند آن را به حضرت زکریا علیه السلام یادآور شد.
وی می خواست با پنج تن آل عبا آشنا شود که جبرئیل آنها را به او آموخت.
هنگامی که زکریّا نام های آنها را بر زبان جاری می کرد، حزن و اندوهش برطرف می شد،
ولی هنگام بردن نام حسین علیه السلام اشک هایش جاری می گشت و غم بر او چیره می شد.
روزی به خدا عرضه داشت.
«علت این تسکین دل و ریزش اشک چیست؟»
خداوند فرمود:
«کاف» اشاره به سرزمین کربلاست
«هاء» نشانه شهادت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است.
«یاء» به قاتل حسین اشاره دارد، نام او یزید است
«عین» ناظر به عطش و تشنگی
«صاد» علامت صبر و پایداری اوست»
هنگامی که زکریا از این مطلب آگاه شد،
سه روز در مسجد ماند و هیچ گونه دیداری با مردم نداشت و تنها به گریه و ناله و مرثیه خوانی برای آن حضرت پرداخت.
سپس به خداوند عرضه داشت:
«خدایا! فرزندی به من بده تا داغ او را تحمل کرده، با پیامبر آخر الزمان هم دردی کنم».
به همین دلیل، خداوند حضرت یحیی علیه السلام را به او عطا کرد که به دست طاغوت زمانش با فجیع ترین
وضع به شهادت رسید.

ارتباط امام مهدی(ع) با امام حسین(ع)
از زمان خلقت آدم ابوالبشر تاکنون همواره دو جریان حقّ و باطل به موازات هم پیش رفته و کره خاک هیچ گاه از مصاف این دو جریان خالی نبوده است. پیروان هر یک از حق مداران گذشته، همواره بسترسازان حق گرایان آینده بوده اند و حق گرایان آینده تداوم بخشان راه حق پرستان گذشته. وضعیت باطل پیشه گان و دورافتادگان از صراط مستقیم نیز بر همین منوال بوده است.
در این میان ارتباط حجتهای الهی در تداوم بخشیدن به مسیر صحیح هدایت و سعادت بشر بسیار عمیق تر و محکم تر بوده است؛ چرا که هر نبیّ و ولیّ الهی با در نظر گرفتن شرایط عصری که در آن به سر می برد راه انبیا و اولیای الهی پیش از خود را تداوم می بخشد. به عبارت دیگر همه انبیا و اولیای الهی چراغهای نورانی هدایتند؛ منتهی هر کدام متناسب با شرایط زمانی و مکانی خود به نور افشانی می پردازند.
در فرهنگ اسلامی ائمه اطهار (ع) به عنوان جانشینان پیامبر اسلام (ص) همگی نور واحدند و هدف مشترکی را دنبال می کنند. وجود هر یک از آنان همانند یک مشعل روشن یا عَلَم سرافراز، مسیر صحیح و کامل هدایت را به بندگان خدا نشان می دهند و آنان را از گرفتار شدن به ضلالت و گمراهی باز می دارند. با این همه ارتباط و پیوستگی بعضی از آنها با همدیگر از ویژگی و خصوصیتی برخوردار است که از بررسی این گونه از پیوندها می توان با مراحل گوناگون چگونگی تداوم مبارزه حقّ و باطل و سرنوشت نهایی این مبارزات و همینطور با بخشی از ریزه کاریهای دقیق سنتهای الهی و روند تحقق نهایی اهداف حیاتبخش انبیا و اولیای الهی آشنا شد.
بدون تردید پیوستگی و ارتباط امام حسین (ع) با آخرین حجت الهی حضرت بقیة اللّه (ع) بسیار بارز و در خور تعمّق است؛ چرا که با بررسی ابعاد مختلف پیوند این دو حجّت الهی به خوبی چگونگی فراهم شدن بستر حاکمیّت احکام و ارزشهای الهی در سرتاسر عالم مشخص می شود. این نوشته در پی آن است که برخی از پیوستگیهای حضرت سیدالشهداء(ع) با موعود بزرگ جهانی حضرت مهدی (ع) را روشن سازد.
ادامه مطلب...
هدف عالی قیام حسین (ع) از زبان خود امام
قيام مقدس و پرشكوه امام حسين(ع)ريشه در انحراف هاى بـنيادى و اساسى در جـامعه اسلامى داشت. اين انحراف ها زائيده انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود از سقيفه به بـعد بـود. كه پس از شهادت على(ع)كلا بـه دست سلسله سفيانى و حزب ضد اسلامى اموى افتاد. بـه گواهى اسناد تاريخى, سران اين حزب هيچ اعتقادى بـه اسلام و اصول آن نداشتند(1). و ظهور اسلام و به قدرت رسيدن پيامبر اسلام(ص)را, جلوه اى از پيروزى تـيره بـنى هاشم بـر تـيره بـنى اميه, در جريان كشمكش قبيلگى در درون طايفه بـزرگ قريش مى دانستند(2).
و بـا يك حـركت خـزنده, بـه تـدريج در پـوشش اسـلام بـه مناصب كليدى دسـت يافتند و سرانجـام از سال چهلم هجـرى, حكومت اسلامى و سرنوشت و مقدرات امت اسلامى به دست اين حزب افتاد و پس از بيست سال حكومت معاويه, و بـه دنبـال مرگ وى, پـسرش يزيد بـه قدرت رسيد كه اوج انحراف بـنيادى, و جلوه اى آشكار از ظهور ((جاهليت نو)) در پوشش ظاهرى اسلام بود(3).امام حـسـين(ع)نمى تـوانسـت در بـرابـر چـنين فاجـعه اى سكوت كند و احساس وظيفه مى كرد كه در بـرابـر اين وضع, اعتـراض و مخالفت كند. سخنان, نامه ها و ساير اسنادى كه از امام حسين(ع)به دسـت ما رسـيده, بـه روشنى گوياى اين مطلب اسـت. اين اسناد بـيانگر آن است كه از نظر امام, پـيشوا و رهبـر مسلمانان شـرائط و ويژگى هايى دارد كه امويان فـاقـد آنها بـودند و اسـاس انحراف ها و گمراهيها اين بود كه عناصر فاسد و غير لايق, تكيه بر مسند خلافت اسلامى و جايگاه والاى پـيامبـر زده بـودند و حاكميت و زمامدارى آنها, آثار و نتائج بـسيار تلخ و ويرانگرى بـه دنبـال آورده بود.
ادامه مطلب...
آنان كه در اطراف صحنه عاشورايى كربلا حضور داشته اند علاوه بر بيان نزاع و درگيرى بين حق و باطل، نكات ظريف و دقيقى را حديث كرده اند كه ما در اين مقال در مقام بيان آن نكات نيستيم.
توجه به نماز و نقش سازنده آن
دومين پيامى كه مى توان از اقامه نماز امام(عليه السلام) در ظهر عاشورا گرفت اين است كه نماز از تعاليم اكيد در اسلام است و جزء احكام و تكاليفى نمىباشد كه در مواقع حساس زندگى و با عسر و حرج از مكلّف ساقط گردد. نماز همانند روزه و حج و خمس و جهاد نيست كه با اينكه حكم وجوب بر آنها آمده در زمان اضطرار، حكم وجوب از آن برداشته شود.
در شريعت اسلام حكم وجوب بر بسيارى از
اعمال بار شده است و ليكن هيچ يك از آن اعمال مانند نماز نيست. جايگاهى كه
نماز در دين دارد هيچ كدام از احكام ديگر ندارند. يعنى موقعيت نماز در دين
بالاترين موقعيت و آثار و بركات آن از برترين آثار است.
الصلاة رأس العبادةِ. «نماز سر عبادت است»
پس نماز چون روزه نيست كه اگر انسان در سفر باشد و يا به بيمارى مبتلا گردد از گردنش ساقط و به شرط حضر و سلامت بدن، آن را بجا آورد. و يا مثل حج نيست كه در زمان استطاعت مالى در تمام مدت عمر يك بار بر او واجب گردد. و همانند جهاد نيست كه مشروط به سلامت جسمانى باشد. نماز از اصولى است كه در تمام مراحل زندگى در حيات آدمى پابرجاست و هرگز به بهانه سفر، نقص عضو، مرض و بيمارى، كمبود وقت و بهانه هاى ديگر از انسان ساقط نمى شود اگر در تمام لحظات زندگى انسانها از روزى كه بشر پا به عرصه اين جهان خاكى گذاشت تا زمانى كه بشر از اين عالم رخت بر مى بندد بتوان زمانى را لحاظ كرد كه در آن زمان نماز از انسان ساقط گردد بايد آن زمان را ظهر عاشورا و آن شخص را امام حسين(عليه السلام)دانست. چون به جرأت مى توان گفت كه: سختتر و حساستر از شرايط امام حسين(عليه السلام) در روز عاشورا براى هيچ انسانى به وقوع نپيوست و در حقيقت امام به تنهايى تمام بلاهاى تاريخ را از دست شقىترين انسانها در طول تاريخ بشرى به جان خريد و ليكن از نماز خويش غافل نماند.
راستى پس شايسته و بجاست كه در زيارتشان بعد از سلام و درود بر ارواح پاكشان بگوئيم: اَشْهَدُ انك قد اقمت الصلاة. «من شهادت مىدهم كه تو نماز را اقامه كردى».
پس اين همه توجه و عنايت به نماز، نشانه گوياترين پيام عملى امام به پيروان خويش است بر اينكه سرنوشت انسان با نماز در دين گره خورده است و آن كس كه براى نماز در دين جايگاه ويژه و خاص را قائل نيست در دينداريش ترديد است. چون چگونه مى توان عزادار و سوگوار واقعى امام بود و در عين حال به نماز كه نزد امام آن همه اهميت داشت را مهم نشمرد. و چگونه مى شود كه كسى براى امام عزادارى نمايد در حاليكه حافظ نماز خود نباشد. خود را علاقمند به او بداند و نماز را سبك شمارد. براى او سينه بزند ولى دل به خدا نسپارد. براى او اشك بريزد ولى رشك الهى بر دل نداشته باشد. خود را شيعه و شاگرد مكتب او بداند ولى بارزترين، آرم و نشانى از تشيع و پيروى او را نداشته باشد.
طبل عزاى شهيدان كربلا را به صدا در آورد و صداى آن را به گوش ديگران برساند ولى گوشهاى خودش با آهنگ ناموزون شياطين و صداى طبل ابليس آشنا باشد و يقين داشته باشد كه امام و يارانش در روز عاشورا نمازشان را ترك نكردند ولى خود با كوچكترين بهانه به نماز پشت پا زند. كسى كه چنين رفتارى داشته باشد و در عين حال خود را از پيروان مكتب عاشورا بداند قطعاً پيام عاشورا و فرهنگ عاشورايى را درك نكرده است.
چون پيام نماز امام در ظهر عاشورا بدين معناست كه هيچ عاملى نمى تواند موجب ترك نماز شود و هيچ عذرى بر ترك آن پذيرفته نيست و نيز بزرگترين واقعه و حادثه زندگى نبايد باعث فاصله افتادن نماز از وقتش گردد و صدق عبوديت عبد در همين است چنانچه در روايت آمده است كه على(عليه السلام) فرمودند:
اختبروا شيعتى بخصلتين المحافظةُ على
اوقات الصلاة والمواساتُ لاخوانهم بالمال، فَاِنْ لم تكونا فاعزب ثمّ
اعزبْ.«شيعيان مرا به دو خصلت بيازمائيد: مراقبت بر وقتهاى نماز و كمك مالى
به برادران دينى خود و اگر چنين نباشند از آنها فاصله بگير، فاصله بگير»
بنابر اين نتيجه مى گيريم كه نماز ظهر عاشورا در خطيرترين و حساسترين
زمان، حداقل اين پيام را بدنبال دارد كه شيعه راستين امام حسين(عليه
السلام) بايد دو نشان داشته باشد تا بتواند پيروى خود را از آن امام
بزرگوار ثابت كرده باشد. يكى داشتن روح تعبد و تسليم پذيرى و ديگر اهتمام
داشتن به اوقات نماز در تمام حالات زندگى كه اين دو، آرم و نشان شيعه است.
چون شيعه به معناى شيوع و پراكندن است و شيعه را بدان جهت شيعه گفته اند كه
سنت و سيره پيشوايان معصوم(عليهم السلام) خود را در زمين ترويج و پراكنده
مى سازند و بهترين طريق شيوع و ترويج مسلك و منش آنها طريق عملى است.
چنانچه امام صادق(عليه السلام) فرمودهاند كونوا دعاة النّاس بغير السنتكم.
«مردم را با غير زبانهايتان (با اعمالتان) به اسلام دعوت كنيد»
باشد كه همه ما مسلمين خصوصاً نسل جوان در همه فراز و نشيب هاى زندگى چون پيشوايان خود عامل به دين باشيم و نماز را كه از اركان دين است هميشه پا بر جا بداريم و هرگز با هيچ بهانها ى از نماز و ساير اعمال عبادى فاصله نگرفته و ترك ننمائيم كه با اين عمل مايه زينت رهبران دين و ائمّه معصومين(عليهم السلام) بشمار آئيم نه مايه زشتى شان. چنانچه رئيس مذهب شيعه امام صادق(عليه السلام) فرمودند: كونوا لَنا زَيْنا ولا تكونوا علينا شَيْنا.
«سعى كنيد كه مايه زينت ما باشيد نه موجب زشتى ما»
منبع : الشیعه
مولود بزرگ
نخستين فرزند پاك بانو
ام البنين ، سالار بزرگوارمان ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) بود كه با
تولدش ، مدينه به گُل نشست ، دنيا پرفروغ گشت و موج شادى ، خاندان علوى را
فراگرفت . ((قَمَرى )) تابناك به اين خاندان افزوده شده بود و مى رفت كه با
فضايل و خون خود، نقشى جاودانه بر صفحه گيتى بنگارد.
هنگامى كه مژده ولادت عباس به اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) داده شد، به خانه شتافت ، او را در برگرفت ، باران بوسه بر او فرو ريخت و مراسم شرعى تولد را درباره او اجرا كرد. در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه گفت . نخستين كلمات ، بانگ روحبخش توحيد بود كه به وسيله پدرش پيشاهنگ ايمان و تقوا در زمين ، بر گوشش نشست و سرود جاويدان اسلام ، جانش را نواخت :((اللّه اكبر... لا اله الاّ اللّه )). اين كلمات كه عصاره پيام پيامبران و سرود پرهيزگاران است ، در اعماق جان عباس جوانه زد، با روحش عجين شد و به درختى بارور از ايمان بدل شد تا آنجا كه در راه بارورى هميشگى آن ، جان باخت و خونش را به پاى آن ريخت . در هفتمين روز تولد نيز بنا به سنّت اسلامى ، حضرت ، سر فرزند را تراشيد، همسنگ موهايش ، طلا (يا نقره ) به فقيران صدقه داد و همان گونه كه نسبت به حسنين ( عليهما السّلام ) عمل كرده بود، گوسفندى به عنوان عقيقه ذبح كرد.
سال تولد
برخى از محققان برآنند كه حضرت ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) در روز چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى ديده به جهان گشود
ادامه مطلب...
درك پيام عاشورا و الگوگيرى از آن در گرو درك حقيقت قيام كربلا وارائه
تفسير صحيح از آن و شناخت و مبارزه با تحريفاتى است كه ممكن است در اين
حادثه رخ دهد.
در طول تاريخ، عالمان روشنضمير شيعه، پيوسته نگهبانى از اين
سنگربزرگ را به عهده داشتهاند و استاد شهيد آيةالله مرتضى مطهرى يكى ازاين
عالمان دردآشنايى است كه در زدودن تحريفات از حركت عاشوراو نشان دادن چهره
سازنده آن تلاش كرده است. بررسى كاملديدگاههاى ايشان در باره حركت
سيدالشهدا(ع) و پيامها و پيامدهاى آنو آفاتى كه متوجه تحليلها و تفسيرهاى
اين نهضت شده است وكاستىهايى كه از نظر ايشان در اين زمينه وجود دارد
ومسؤوليتى كهبر عهده محافل علمى و حوزوى وعالمان اسلامى مىباشد، نيازمند
چندمقاله مستقل وگستره است كه اينك از محدوده و حوصله اين
ويژه نامه
بيرون است.
ادامه مطلب...
ارزش واقعي، ارتباط با خدا
نکته ديگري که بايد به آن توجه کنيم اين است که از معارف دين ياد گرفتهايم که اساس همه ارزشهايي که انسان ميتواند در دنيا کسب کند ارتباط با خداست. ارزش هر چيزي به آن اندازهاي است که انسان را با خدا مربوط کند. اينکه اين ارتباط چه اندازه در سعادت انسان موثر است ما عقلمان نميرسد، اما بدانيد که حتي لحظهاي توجه به خداي متعال آن قدر در سعادت انسان اثر دارد که ساختن هزار ساختمان عامالمنفعه، و اختراع کردن برق و کامپيوتر و کشف کردن دواي سرطان آن اثر را ندارد. خدا مبدأ بينهايت همه ارزشهاست. يک سر سوزن هم با او ارتباط بيابيم با بينهايت رحمت ارتباط پيدا کردهايم.
ادامه مطلب...
ثمرات نهضت عاشورا
شهادت مظلومانه سيدالشهدا و يارانش در كربلا، تاءثير بيدارگر و حركت آفرين داشت و خونى تازه در رگهاى جامعه اسلامى دواند و جوّ نامطلوب را شكست و امتدادهاى آن حماسه ، در طول تاريخ ، جاودانه ماند. حتى در همان سفر اسارت اهل بيت نيز تاءثيرات سياسى اين حادثه در انديشه هاى مردم آشكار شد. گروهى از اسرا را كه به شام مى بردند، چون به تكريت رسيدند، مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته شدن حسين عليه السّلام ، ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند. به شهر (لينا) نيز رسيدند. مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين و دودمانش سلام و درود فرستادند و امويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند. چون خبر يافتند كه مردم (جُهينه ) هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند. به قلعه (كفر طاب ) رفتند، به آنجا نيز راهشان ندادند. به حمس كه وارد شدند، مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:(اَكُفْرا بَعدَ ايمانٍ وَ ضَلالا بَعدَ هُدىً؟) (آيا كفر پس از ايمان و گمراهى بعد از هدايت ؟) و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند.(1) برخى از تاءثيرات حماسه عاشورا از اين قرار است :
1 قطع نفوذ دينى بنى اميّه بر افكار مردم
2 احساس گناه وشرمسارى درجامعه ، بخاطريارى نكردن حق وكوتاهى در اداى تكليف
3 فروريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام بر ضدّ ستم
4 رسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى
5 بيدارى روح مبارزه در مردم
6 تقويت و رشد انگيزه هاى مبارزاتى انقلابيّون
7 پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى (ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى )
8 پديد آمدن انقلابهاى متعدّد با الهام از حماسه كربلا
9 الهام بخشى عاشورا به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ
10 تبديل شدن (كربلا) به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت ، براى نسلهاى انقلابى شيعه
11 به وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول تاريخ ،بر محور شخصيّت و شهادت سيدالشهدا عليه السّلا.
از نهضتهاى شيعى پس از عاشورا، مى توان (انقلاب توابين )، (انقلاب مدينه )، (قيام مختار)، (قيام زيد)، و ... حركتهاى ديگر را نام برد. براى توضيح بيشتر، به مدخل خاص هر يك از اين نهضتها در همين مجموعه مراجعه شود. تاءثير حماسه عاشورا را در انقلابهاى بزرگى كه در طول تاريخ ، بر ضدّ ستم انجام گرفته ، چه در عراق و ايران و چه در كشورهاى ديگر، نبايد از ياد برد. (فرهنگ شهادت ) و انگيزه جهاد و جانبازى كه در انقلاب اسلامى ايران و هشت سال دفاع مقدس در جبهه ها جلوه گر بود، گوشه اى از اين تاءثير پذيرى است . شعار (نهضت ما حسينيه ، رهبر ما خمينيه ) كه در مبارزات ملّت مسلمان ايران بر ضدّ طاغوت طنين افكن بود و نيز شور حسينى جبهه هاى رزم ايران ، گواه روشن تاءثير گذارى كربلا در قرنها پس از آن حماسه مقدّس است . يكى از نويسندگان محقّق ، نتايج نهضت كربلا را عبارت مى داند از:
1 پيروزى مساءله اسلام و حفظ آن از نابودى
2 هزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين
3 شناخت اهل بيت بعنوان نمونه هاى پيشوايى امّت
4 تمركز شيعه از بُعد اعتقادى بر محور امامت
5 وحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه
6 ايجاد حسّ اجتماعى در مردم
7 شكوفايى موهبتهاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى
8 منابر وعظ و ارشاد، به عنوان وسيله آگاهانيدن مردم
9 تداوم انقلاب بصورت زمينه سازى نهضتهاى پس از عاشورا(2)
حادثه كربلا، گشاينده جبهه اعتراض
عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد، چه به صورت فردى كه روحهاى بزرگ را به
عصيان و افشاگرى واداشت ، و چه به شكل مبارزه هاى گروهى و قيامهاى عمومى
در شهرى خاصّ يا منطقه اى وسيع .(3)
منبع:
برگرفته از کتاب فرهنگ عاشورا ٰ، جواد محدثی
پی نوشت:
1ـ شورا فى الا دب العاملى المعاصر ، ص 54 به نقل از منتخب طريحى و مقتل ابى مخنف .
2- براى تفصيل آن ر . ك : (حياة الا مام الحسين ) ، باقر شريف القرشى ، ج 3 ، ص 436 ، (معطيات الثورة )
3- در اين زمينه ها ر . ك : (الا نتفاضات الشيعيّه ) ، هاشم معروف الحسنى ؛ (امامان وجنبشهاى مكتبى )،
محمدتقى مدرّسى
تشابه جامعه امروز با زمان امام حسين عليه السلام
امروزه ، جامعه ايران بسيار شبيه جامعه صدر اسلام و عصر امام حسين عليه السلام است ، و اگر كسى بخواهد جامعه اسلامى را از مسير خود منحرف سازد؛ بايد از ابزارهاى سه گانه ، تطميع ، تهديد و تبليغ بهره گيرد. منافقان پرشمارى براى نابودى انقلاب اسلامى ، در درون كشور به همان اعمال و شگردهايى دست مى يازند كه منافقان صدر اسلام درباره حسين عليه السلام به كار بردند. البته امروزه علاوه بر خيانت منافقان ، كمكهاى خارجى نيز افزوده شده است ، هرچند نقش مستقيم را عوامل داخلى ايفا مى كنند. قدرتى مثل امريكا به طور مستقيم دخالت نمى كند، ولى عوامل داخلى را شناسايى كرده ، آنان را به كمك دستگاههاى تبليغاتى ، كمكهاى مالى و ابزارهاى ديگرى چون ايجاد فتنه ، آشوب و ترور تقويت مى كند.
از همان راهى كه دشمنان اسلام توانستند اسلام را مسخ و منحرف كنند، و در نهايت ، توانستند امام حسين عليه السلام را بكشند، امروز نيز دشمنان اسلام مى خواهند اين نهضت را از مسير خود منحرف سازند.
به ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب...
چرا بايد دشمنان امام حسين عليه السلام را لعن كرد؟
چنين پرسشى را غالباً منافقان ، به ويژه منافقان مدرن ، مطرح مى سازند. آنان مى گويند: ما مى پذيريم كه بيان تاريخ شهادت امام حسين عليه السلام حركت آفرين است و بايد آن را در خاطره ها زنده نگاه داشت و به ياد امام حسين عليه السلام عزادارى كرد؛ اما در عزاداريهاى سنتى افزون بر ياد كرد خاطره آن حضرت و گريه بر شهادت او، لعن و نفرين بر دشمنانش نيز صورت مى گيرد، و اين امر، نوعى خشونت با ديگران به شمار مى آيد كه از جمله احساسات منفى است و با منش ((انسان مدرن )) نمى سازد. آيا براى فرونشاندن احساسات ، افزون بر گريه و عزادارى ، لازم است دشمنان را نيز لعن كرد و جمله اءتقرب الى الله ... بالبرائة من اعدائك را بر زبان جارى ساخت . چرا بايد در زيارت عاشورا صد مرتبه دشمنان امام حسين عليه السلام را لعن كرد؟
به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب...
فعاليت مخفيانه امام حسين عليه السلام در زمان معاويه
امام حسين عليه السلام از زمان شهادت امام حسن عليه السلام تا مرگ معاويه و روى كار آمدن يزيد، كوشيد افرادى را تربيت كند به كمك آنان در جامعه موج بيافريند. آن حضرت ده سال مخفيانه فعاليت كرد. او در گوشه و كنار و به صورت محرمانه ، افراد معدودى را مى يافت و آنان را راهنمايى مى كرد؛ به خصوص در ايام حج كه بسيارى از مردم كشورهاى مختلف جمع مى شدند، آن حضرت مى كوشيد تا در مسجدالحرام ، منى يا عرفات با آنان به گفت وگو بنشيند و ايشان را راهنمايى كند. امام حسين عليه السلام در منى و در ميان جمعى كه احتمال مى داد سخنش در دل آنان مؤ ثر افتد، به دور از چشم معاويه و ماءمورانش فرمود:
اسمعوا مقالتى و اكتموا قولى ؛ حرف مرا بشنويد، اما رازدار باشيد (سخن مرا پنهان داريد و افشا نكنيد).
در اين دوره ، امام حسين عليه السلام نمى توانست به طور علنى مبارزه كند؛ چرا كه در اين صورت او را ترور مى كردند و نتيجه اى نيز از اين كار به دست نمى آمد. بر اين اساس ، حضرت سعى داشت تا ابتدا شرايط فرهنگى مناسبى را در جامعه پديد آورد. از اين روى ، ايشان با افراد مورد اعتماد به صورت انفرادى ، يا گاه جمعى به گفت وگو مى نشست و آنان را به حق سفارش مى كرد و مى فرمود: ترس من از اين است كه حق در روى زمين ، به كلى كهنه و فراموش شود و كسى نداند كه حق چيست .
اگر مردم حق را بشناسند، ولى هوا و هوس و دنياپرستى و مقام پرستى مانع شود كه بدان عمل كنند، كار بر علما آسان مى شود؛ چون حجت بر مردم تمام شده است ، و عالمان دين حجت دارند كه مردم حق را مى شناسند، و با اين حال بدان عمل نمى كنند. اما جايى كه حق در حال فراموش شدن است ، وظيفه عالم سنگين تر مى شود. در چنين وضعيتى اگر بتواند علنا فعاليت كند، رسالتش را به انجام رسانده است ، و در نهايت اينكه ، همچون شيخ فضل الله نورى ، در راه اداى تكليف خود، بر دار مى رود و به شهادت مى رسد. اما زمانى كه گوينده حق ، آماج تهمتها و افتراها قرار گيرد، ديگر سخن گفتن ، اثرى نخواهد داشت . در اين صورت ، گفتن و نگفتن مساوى است و اين امر باعث رنج و عذاب روحى بسيار است . امام حسين عليه السلام نيز در چنين موقعيتى بود. او در مدينه ، زادگاه خود، و جايى كه مردم او را بارها بر دوش پيامبر صلى الله عليه و اله ديده بودند، نمى توانست سخن بگويد، و بايد در ايام حج در منى ، گروهى را جمع مى كرد و با آنان به طور خصوصى سخن مى گفت .
اقدام ديگر امام ، سخنان ايشان با جمعى از نخبگان در سفر حج است . حضرت در اين سفر فرصتى به دست آورد و از دوستان و يارانش ، افرادى را شناسايى كرد. آن گاه اجتماع محرمانه اى تشكيل داد و براى ايشان سخن گفت . حضرت ابتدا آنان را سرزنش كرد كه چرا به وظيفه خود عمل نمى كنند، امر به معروف و نهى از منكر نمى كنند و از مال و جان خود مى ترسند. سپس فرمود: اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام ؛ خدايا تو مى دانى آنچه ما در اين مدت ، از زمان پدرم تا به حال ، انجام داده ايم ، براى آن نبوده كه بر سر جيفه دنيا با ديگران رقابت كنيم ؛ ما در پى حكومت و مقام نبوده ايم و نخواسته ايم از حطام و خار و خس دنيا براى خود چيز اضافه اى به دست آوريم .
بقیه مقاله در ادامه مطلب مطالعه کنید
ادامه مطلب...
حضرت زينب (س) ام عاشورا
گاهي درتاريخ، انسانهاي بزرگ و ارجمندي يافت مي شوند که مدال افتخار انسانيت را مي گيرند و بر قله رفيع شکوه و جلال مي ايستند و از محدوده زمان خود پا فراتر نهاده و زندگي شان براي هميشه در پيشاني تاريخ مي درخشد و همواره الگويي بزرگ براي انسانهاي حقجو مي شوند. اين افراد براي خود آفريده نشده اند بلکه متعلق به همه نسل هاي بعد از خود هستند.حضرت زينب (س)، دختر امام علي (ع) و حضرت فاطمه (س) نمونه بارزي از اين افراد مي باشد. زندگي سراسر حادثه و مصيبت ايشان که با حادثه جانسوز کربلا گره خورده، تبيين کننده اهداف نهضت عظيم عاشورا و رسالت جدّ بزرگوار و امامان خويش است.
زينب (س) پس از شهادت برادر عهده دار رسالتي بزرگ مي شود، سرپرستي زنان و کودکان و از همه مهمتر رساندن پيام عاشورا به گوش مردمان فريب خورده و غافل از حق و باطل.
زينب (س) مادر عاشوراست. نهضتي که امام حسين (ع) آن چنان عميق و وسيع و ماندگار، با آن همه شکوه و زيبايي، از مدينه تا مکه و از آنجا تا کربلا، آورد و سرانجام از اول محرم سال 61 ه.ق. تا روز عاشوراي همان سال در سرزمين کربلا شکل گرفت و به ثمر رسيد. سپس زينب(س) بود که عهده دار نگهداري و رساندن پيام و رسالت برادر - اهداف قيام عاشورا- گرديد و آن را به کوفه و شام و مدينه و هرجاي ديگري که توانست ابلاغ نمود و با هجرت ها و مجاهدات خستگي ناپذير خود به تبيين آن پرداخت و همگان را از ماهيت ظلم ستيزي و حق جويانه آن آگاه کرد.
زينب (س) در شجاعت و شهامت، سخنوري و نطق، عقل و تدبير و هدايت و رهبري هر آنچه را که از محضر پيامبر (ص) و علي و فاطمه و حسنين (ع) آموخته بود در مرحله عمل پياده کرد و ذره اي ضعف از خود نشان نداد.
پيروزي نهضت عظيم حسيني (ع) مرهون زحمات و تلاش هاي بي وقفه زينب کبري (س) بوده و ويژگي هاي خاص اين بانوي بزرگوار در اسارت، موجب شد که اين نهضت جاويد و ماندگار مانده و به سرمنزل مقصود برسد.
ادامه مطلب...
میگويند اگر امام حسين (عليه السلام) روز عاشورا پيروز شد چرا آن روز را جشن نمیگيريم؟
چرا گريه میكنيم؟ آيا اين همه گريه در برابر آن پيروزى بزرگ براى چيست؟ گريه زبان صادق و طبيعى شوق و اندوه و درد و عشق يك انسان است. گريه تجلى طبيعى يك احساس و حالتى جبرى و
فطرى از يك رنج، يك شوق يا يك اندوه مىباشد يكى از دانشمندان غرب مىگويد:
«انسانى كه هرگز نمىگريد و گريستن را نمىداند احساس انسانى را فاقد است».
مگر نه اشك زيباترين شعر و بىتابترين محبت و پر گدازترين ايمان و تب دار ترين احساس و خالصترين «گفتن» و لطيف ترين «دوست داشتن» است كه همه در كوره دل به هم آميخته و ذوب شده و قطرهاى گرم شدهاند به نام اشك؟ مگر نه قلب، قالب اشك است و اشك در قلب شكل مىگيرد ولذا اشك شبيه قلب است:
اى بسا قلبهاى سوزانى
كه زبان راز آن نگويد باز
ليك آن ديدگان نورانى
راز دلداده مىكند ابراز
ادامه مطلب...
مقاله آیینه عاشورا
در روز عاشورا می توانیم جامهای سرخ بپوشیم و فریاد برآوریم که این سرخی، نشانه پیروزی خون بر شمشیر است که درس آن را از حماسه کربلا آموخته ایم.
می توانیم لباسی سر تا پا سفید بپوشیم و با صدایی بلند بگوییم، این کفن است
که پوشیده ایم تا عهدی باشد بین ما و حسین(ع) که در راه ادامه نهضت حق
طلبانه و ظلم ستیزانه اش، برای شهادت همیشه آماده ایم.
می توان سیاه پوشید و بانگ سرداد که این سیاهی نشانه آن است که من و من ها،
در روز و روزهای عاشورا، حسین و حسین ها را تنها گذاشته ایم و آن ها در
مصاف با یزیدیان زمان خود، مظلومانه به شهادت رسیده اند و این لباس سیاه
نشانی است بر شریک جرم بودن ما در ریخته شدن خون آن ها، زیرا که در جایی،
حتی سکوت نیز شرکت در وقوع جرم است. آیا این فکر لرزه بر اندام ما نمی
اندازد و تصور شریک جرم بودن در ریخته شدن خون حسین(ع) خواب را از چشمان ما
دور نمی کند؟
برای مطالعه مقاله به ادامه مطلب کلیک کنید..
ادامه مطلب...

|
کتابی است جهت آشنایی با شاعرانی که در رابطه با واقعه عظیم عاشورا شعر سروده اند و همجنین اشعاری از آنها را نیز نویسنده در این کتاب نگاشته است .
|
توجه
برای دانلود باید روی فایل کلیک راست کنید بعد گزینه save as یا save link as بزنید وگرنه ممکن است دانلود نشود. ششدار بلاگفا
|
||||||||||
|
ششدار بلاگفا http://mbook.ir |

|
این کتاب شرحی از زندگانی قمر بنی هاشم، حضرت ابوالفضل العباس (ع) را از تولد تا شهادت به همراه رویدادهایی که در عصر آن بزرگوار رخ داده است به طور مبسوط شرح می دهد
|
|
http://mbook.ir توجه برای دانلود باید روی فایل کلیک راست کنید بعد گزینه save as یا save link as بزنید وگرنه ممکن است دانلود نشود. ششدار بلاگفا |
|

|
این کتاب داستانهایی از کرامات و عنایت امام حسین (ع) بر شیعیان را بیان می کند
|
|
http://mbook.ir توجه برای دانلود باید روی فایل کلیک راست کنید بعد گزینه save as یا save link as بزنید وگرنه ممکن است دانلود نشود. ششدار بلاگفا |
|
||||||||||
|
این کاروان شرح ماجرای کاروان امام حسین (ع) از کربلا تا شام و مدینه می باشد
|
|
|
حماسه حسینی جلد 1 الی 3
|
سه جلد کتاب معروف حماسه حسینی استاد شهید مرتضی مطهری
|
توجه
برای دانلود باید روی فایل کلیک راست کنید بعد گزینه save as یا save link as بزنید وگرنه ممکن است دانلود نشود. ششدار بلاگفا
|

از حضرت امام سجاد علیه السلام روایت شده است که در روز عاشورا پس از
حرکت سپاه دشمن به سوی خیمه ها، امام حسین علیه السلام شتر خود را خواست و
بر آن سوار شد و فریاد زد: « ای مردم! سخنان مرا بشنوید و در جنگ شتاب
نکنید تا شما را به آنچه حق شما بر من است موعظه کنم و عذر خود را برای شما
آشکار سازم. پس اگر انصراف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصراف ندهید،
«خوب بنگرید تا کار شما باعث اندوه شما نگردد. آن گاه درباره من آنچه می
خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید» (سوره یونس، آیه 71)، «همانا ولی من
خدایی است که قرآن را فرو فرستاد و اوست سرپرست و یار مردان شایسته» (سوره
اعراف، آیه 196)
سپس حمد و ثنای پروردگار را بجا آورد و به آنچه شایسته
بود از او یاد کرد و بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و فرشتگانش و
پیامبران درود فرستاد و از هیچ سخنوری پیش از آن و پس از آن، سخنی بلیغ تر و
رساتر از سخنان امام علیه السلام شنیده نشد. آن گاه فرمود: «اما بعد، پس
نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید من کیستم.
آن گاه به خود آیید، خویش را
سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن من و دریدن پرده حرمتم برای شما سزاوار است؟
آیا من پسر دختر پیامبر شما و فرزند جانشین او و پسر عمویش و اولین مؤمنی
که پیامبر را تصدیق کرد نیستم؟ آیا حمزه سید الشهدا عموی من نیست؟ آیا جعفر
بن ابیطالب که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟ آیا نشنیده
اید که رسول خدا درباره من و برادرم فرمود: این دو سرور جوانان اهل بهشت
هستند؟ اگر سخنان مرا تصدیق می کنید حق همین است.
و به خدا سوگند از
روزی که دانسته ام خدا با دروغگوها دشمن است دروغ نگفته ام. و اگر مرا
تکذیب می کنید به یقین در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما
را به آنچه من گفتم آگاهی دهند. از «جابر بن عبدالله انصاری» بپرسید. از
«ابا سعید خدری» و «سهل بن سعد ساعدی» و «زید بن ارقم» و «انس بن مالک»
بپرسید تا به شما بگویند که این سخن را از پیامبر درباره من و برادرم شنیده
اند.
آیا این گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله از ریختن خون من جلوگیری نمی کند؟
«شمر
بن ذی الجوشن» گفت: اگر چنین است که تو می گویی من هرگز خدا را با عقیده
راسخ عبادت نکرده باشم؛ (یعنی من نمی دانم چه می گویی.)
«حبیب بن
مظاهر» به او گفت: به خدا سوگند من معتقدم که تو خدا را با تزلزل و تردید
بسیار پرستش می کنی و من گواهی می دهم که تو راست می گویی و نمی دانی که
امام چه می گوید! چرا که خداوند بر دل تو مُهر غفلت زده است.
امام علیه
السلام فرمود: «اگر در این سخن تردید دارید آیا در این نیز تردید دارید که
من پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ به خدا در میان شرق و مغرب پسر دختر پیامبری
جز من نیست؛ چه در میان شما و چه در میان غیر شما وای بر شما! آیا کسی از
شما را کشته ام تا خون او را از من بخواهید؟ یا مالی از شما برده ام؟ یا
قصاص جراحتی از من می خواهید؟» در این هنگام بود که همه آنان خاموش شدند و
سخنی نگفتند.
آن گاه امام فریاد زد: ای «شبت بن ربعی» و ای «حجار بن
الجبر» و ای «قیس بن اشعث» و ای «یزید بن حارث» آیا شما به من ننوشتید که
میوه ها رسیده است و باغها سرسبز شده است و با لشگری آماده برای یاری تو
وارد خواهیم شد؟»
قیس بن اشعث گفت: «ما نمی دانیم تو چه می گویی ولی به
حکم پسر عمویت « عبیدالله » تن در ده؛ زیرا ایشان جز چیزی که تو دوست داری
درباره تو انجام نخواهند داد.»
امام حسین فرمود: «نه به خدا، نه دست
خواری به شما خواهم داد و نه مانند بندگان فرار خواهم کرد. ای بندگان خدا
من به پروردگار خود و پرودگار شما پناه می برم از این که آزاری به من
برسانید» (سوره دخان، آیه 20) به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم
از هر سرکش که به روز جزا ایمان نیاورد.
آن گاه شتر خویش را خواباند و به «عقبه بن سمعان» دستور داد آن را دور کند. پس از آن سپاه دشمن به سوی آن امام حمله بردند.
نام کتاب:
پیام عاشورا
(حاوى بیش از 160 پیام از حسین بن على (ع) )
مؤلف: محمد صادق نجمى
جهت دانلود بر روی یکی از دو لینک زیر کلیک بفرمایید.
توجه:
- فرمت کتاب html می باشد.
- قابلیت کپی برداری از تمامی متون کتاب.
- ترجیحا برای مطالعه کتاب از مرورگر Internet Explorer استفاده نمایید.
- در ادامه مطلب می توانید از فهرست کتاب دیدن فرمایید.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
فهرست مطالب:
مقدمه دفتر
مقدمه مؤ لف
معرفى اهل بیت (ع ) و بنى امیه در پیام امام حسین (ع )
الف - خاندان پیامبر (ص )
ب - بنى امیه
1 - معرفى اهل بیت (ع )
2 - معرفى حسین بن على (ع )
3 - معرفى بنى امیه
بنى امیه پیروان شیطان
بنى امیه دشمنان مسلمانان و اهل بیت (ع )
4 - معرفى معاویه
5 - معرفى یزید
6 - نکوهش مردم کوفه در پیام امام حسین (ع )
7 - پیام مقاومت
8 - دعوت به صبر و پایدارى
9 - امر به معروف و نهى از منکر در پیام حسین بن على (ع )
الف - اهمیت امر به معروف و نهى از منکر در جامعه اسلامى
مهم ترین بعد در امر به معروف و نهى از منکر
ب - نکوهش سستى کنندگان در امر به معروف و نهى از منکر
ج - امر به معروف و نهى از منکر، عنصر اصلى
وعامل مهم در قیام حسین بن على (ع )
10 - نماز در پیام امام
11 - سه پیام تهدیدآمیز
12 - پیام شجاعت
13 - پیام انتخاب
14 - پیام اتمام حجت
خطبه اول
15 - اتمام حجت خصوصى
با عبید الله بن حر جعفى
با عمر بن سعد
بازهم با عمر سعد
با عمرو بن حجاج
16 - پیام استمداد
17 - پیام انتقام
18 - پیام شهادت
نامه اى به بنى هاشم
در بطن عقبه
هنگام ورود به کربلا
عصر تاسوعا
19 - پیام پیروزى
20 - دعا و نفرین در پیام امام
سه نفرین به یک مناسبت


برای مشاهده همه عکسهای ضریح آقا امام حسین (ع) به ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب...
آدرس مراسمهای هفتگی امام حسین (ع) در استان ایلام
شبهای یکشنبه : هیئت محبان علی بن ابی طالب
آدرس : ایلام- میدان کشوری - خیابان پیام - کوچه پیام ۹ - منزل جندیلی
مداحان : آقای عمار فردیس و حاج مهدی کریمی و ...
سخنران: آقای جوهری
شبهای سه شنبه: مسجد حضرت فاطمه الزهرا (س)
آدرس:ایلام- شاد آباد - مسجد حضرت فاطمه الزهرا (س)
شبهای چهارشنبه :هیئت علمدار
آدرس: ایلام- نوروز آباد - خیابان رضوان- کوچه رضوان سه
مداحان: آقای علیدادی و حاج مهدی کریمی
شبهای پنج شنبه : سه جا مراسم داره هر کدومشان یه دنیا صفا داره
۱- هیئت مکتب الزهرا (س)
آدرس : ایلام- بین میدان خیام تا میدان شهدا -سر خیابان شهید عبداللهی که بهش ۴راه عبداللهی هم میگن
مداح : آقای علی نقی رحمانی و ...
۲ - هیئت حضرت رقیه (س)
آدرس : ایلام- میدان کشوری - پشت صدا وسیما - جنب مسجد حضرت علی بن ابی طالب (ع) - حسینیه حضرت رقیه (س)
3- تکیه ابوالفضل (ع)
آدرس : ایلام-میدان شهدا تکیه ابوالفضل (ع)
شبهای جمعه : هیئت ام ابیها (س)
آدرس :ایلام- پشت مسجد صاحب الزمان (عج) - حسینیه ام حسنین(س)
همشون :شش ماه اول دور ور ساعت ۹ شب
شش ماه دوم ساعت ۸ شب
جاهای دیگه هم هست که بعدا انشالله واستون میزارم
باور کنید اگه بگن بهترین جای دنیا یا کشور عشق کجاست؟
میگم بین الحرمین یا همان جای که برای امام حسین(ع ) عزاداری کنم
آدرسو اینا دادم خدمت ایلامیای عزیز که از این عشق محروم نشن
اگه تو شهر دیگه ای هم هستین بپرسین جاهشون پیدا کنید
و هر شب با اهل بیت (ع) زندگی کنید که خدا و امام زمان (ع) بهمون نظری کنه انشالله
شاید باورتون نشه اما تشریف ببرین ببینید چه خبره فقط یک شب!! مطمئن باشید اگه عشق امام حسین(ع) را ذره ای درک کنید با هیچ عشقی عوضش نمیکنید..
برای فرج آقا سه صلوات بفرست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوکر عزاداراتم یا حسین (ع)
..التماس دعا..
![]() نام کتاب : جهاد امام حسین و یارانش در شهر شهادت موضوع : مذهبی نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی نوع کتاب: fbook حجم : 156 KB توضیحات: كتابى را كه از نظر مى گذرانيد گوشهاى از دلايل و كيفيت خروج سرور شهيدان را با بيانى ساده تشريح مى نمايد. اين كتاب در حدود سى وهفت سال پيش توسط حضرت آيت الله العظمى شيرازى تأليف و در سال 1404يعنى هجده سال قبل به فارسى ترجمه شده. اميد اينكه مورد بهره بردارى شما عزيزان قرار گيرد. پسورد : www.tehranmob.ir (با حروف کوچک)
|
اقام حسينم،،
اقام حسين ميخواهم باتو
در نگاه تو
در كربلاي تو
،،،،،،بميرم
آقام حسينم،،،
اقام حسينم،،
اقام حسين بگو راه تو
غرق خداي تو
عشق ثابت تو
چه طور بمونم؟
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
ميگن در اشك تو
در عبد كوي تو
با پاي خسته
به حرم رسيدن،،،،،
جايه بهشت است
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
ما مست اكبر تو ما لالاي اصغر تو
ما عاشق عباس تو ما نوكر تو ،،،،، حس ي ي ي ينم
آقام حسينم،،،اقام حسينم ،،اقام حسين
بي تو كي دارم؟ بي تو چي دارم؟ بي تو نميخوام، فقط تو ميخوام،،،، حس ي ي ي ينم
آقام حسينم،،،اقام حسينم اقام حسين
بيا منجيه من جان زينبم همين يه جمعه،،، اي مهدي من ا
شكه دل تو اشكه دل ما اشكه دل رباب است
غم عشق تو غم عشق ما غم عشق علي است
آقام حسينم،،،اقام حسينم اقام حسين
كي دلبر من كي سرور من كي ارباب من جز تو ندارم، يارو ياور من ،،،،، حس ي ي ي ينم
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
دلشكسته ام دلخسته ام بي تو آرامش ندارم،،،، حس ي ي ي ينم
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
اشك باباي تو ناله ي حيدرم، در چاه تاريك از درد دشمن،،،، مولا علي م يا علي
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
گريه ي حسنم براي مادر در درد پهلو ،،،، يادم نميره
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
دست عباسم مشك خونينش ساقيه ء تشنه لب ،،، بي تو چه كنم؟
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
هركي نباشه عاشق عشق تو يه بار هيئت تو را نديده
اشك سكينه صبر زينبم،،،،، توي قلبمه، يادم نميره
آقام حسينم،،،اقام حسينم،،اقام حسين
منبع حميدقيطاسي
ولی می توان پاسخ داد که انتخاب کوفه به عنوان مقصد تنها راه برای تحقق هدف امام و حفظ جان خود و همراهانش بوده است.به عبارت دیگر کوفه بهترین گزینه ای بود که حضرت می توانست برگزیند تا در عین پیشبرد هدف ، جان خود را نیز حفظ کند.
اگر حضرت سر به کوه و بیابان می گذاشت یا به شهر و روستای دوردستی می رفت ، بیعت نکرده بود ولی با مخفی ساختن خود و دوری از مرکز ، عملاً سد را از جلوی راه یزید برداشته بود زیرا هدف از بیعت گرفتن از امام حسین مخالفت نکردن امام با حکومت و ظلم و فحشای یزید بود.به هر حال وقتی شخصی با حکومتی بیعت می کند ، در واقع حمایت خویش از حکومت و حمایت حکومت از خویش را امضا می کند و وقتی دو گروه با هم قرار ترک جنگ می گذارند هریک از تعرض دیگری در امان می ماند.رفتن امام حسین به کوهها و شهرهای دور عملاً ترک درگیری ها بود. او با رفتن به کوهها و شهرهای دور اگرچه حمایتی از حکومت نمی کند ، حمایتی نیز از حکومت انتظار ندارد.اینها اموری است که حکومت اموی خواهان آن بود یعنی یزید می خواست کسی مزاحم حکومتش نشود و امام با رفتن به شهرهای دور دست و کوهها ، عدم مزاحمت خود را اعلام می کرد و این برای یزید خوشحال کننده بود.تازه می توانست در فرصت مناسبی در همان بیابانها نیز حضرت را از پای در بیاورد و هیچ کس هم باخبر نشود.
حرکت به سوی شهرهای بزرگی که از مرکز دور بود نظیر یمن ، خراسان یا ...نیز با چندین اشکال مواجه بود:
این که معلوم نبود استقبال چندانی از امام صورت بگیرد زیرا یمنی ها گرچه دوستار علی بودند و از قضاوتهایش در زمانی که رسول خدا او را به آن مناطق فرستاده بود راضی بودند ولی در دوران طولانی حکومت خلفای سه گانه و مدت زمان حکومت معاویه تبلیغی از حضرت علی و اولادش هم نشده بود بلکه تبلیغات منفی فراوانی علیه حضرت و فرزندانش صورت گرفته بود.اساساً یمنی ها از زیر و بم امور سیاسی آگاهی نداشتند به همین جهت هیچ یک از آنان نامه ای ننوشت تا از امام بپرسد که با یزید بیعت کنیم یا خیر؟
و هیچ یک از آنان از حرکت امام به مکه آگاه نشد و نامه ای در حمایت از ایشان یا دعوت از ایشان ننوشت.حرکت بسوی سایر شهرها نظیر بصره ، مصر یا شهرهای ایران نیز همین گونه بود و تازه از هیچ شهری نامه ای به امام نرسیده و اعلام آمادگی و یاری نشده بود.
ولی در مقایسه با شهرهای دیگر کوفه یک شهر استثنائی بود که هیچ شهری در آن دوره همانند آن یافت نمی شد.کوفه یک شهرک نظامی نوبنیاد بود که در زمان خلیفه دوم بنا نهاده شده بود و افرادِ آن را رزمندگان طوایف و قبائل مختلف تشکیل می دادند. همه قبائل از همه شهرها در آنجا خانه و مسکن داشتند و در واقع رزمندگان اسلام در شهر کوفه متمرکز بودند.اگر رزمندگان یک ملت که در یک شهرک نظامی یا در یک پادگان بسیار بزرگ مستقرند از فردی سیاسی و مبارز و مخالف حکومت مرکزی(امام حسین) دعوت کنند و بر فرض، مردم شهرهای دیگر نیز همزمان از او دعوت کنند راه عاقلانه انتخاب کدام طرف است؟ هر عقل سلیمی می گوید مردم شهرهای دیگر اگر هم بخواهند از امام دفاع کنند امکانات دفاعی ندارند و افرادشان نظامی نیستند ولی کوفه قدرت دفاعی و نیروی آن را داشت.اما اینکه در زمان حضرت علی یا زمان امام حسن مردم کوفه کم کاری کردند ، آن کم کاری به خاطر بی علاقگی به امام یا بی دینی نبود بلکه جنگهای مستمر آنان را خسته کرده بود ولی اکنون هیچ دلیلی وجود نداشت که پس از بیست سال باز نخواهند بجنگند بویژه که در طول این بیست سال انواع آزارها و شکنجه ها را از سوی حکومت شام لمس کرده بودند و به دنبال منجی می گشتند.در هنگامی که مردم شهرهای دیگر در خواب غفلت به سر می بردند یا به خاطر تبلیغاتِ بنی امیه ، معاویه و یزید را خلیفه های به حق رسول خدا می دانستند و پس از فوت معاویه بدون چون و چرا خلافت یزید را پذیرفتند مردم کوفه با یزید بیعت نکردند بلکه مترصد فرصتی بودند که علیه حکومت او شورش کنند.آنان بیش از دیگران در جریان مسائل سیاسی بودند و همین که از بیعت نکردن امام حسین با خبر شدند نامه های فراوانی در تایید حرکت امام و دعوت او برای ورود به کوفه نوشتند. پس بهترین گزینه کوفه بود.
این مطلب هم دقت شود که اگر امام به کوفه می رسید و کوفیان از او حمایت می کردند گرچه وضع ، خیلی تفاوت می کرد ولی مسلماً بعد از ورود امام به شهر کوفه لشکر شام حرکت می کرد و کوفه را محاصره می نمود و کوفیان را تماماً سرکوب می کرد همانگونه که پس از شهادت امام حسین و پشیمان شدن مردم کوفه و تشکیل گروه توابین در اندک زمانی لشکر شام آنان را شکست داد و همگی کشته شدند.
بنابراین امام نه تنها از طریق پیشگوئی پیامبر اسلام و خواب هایی که خود می دید به شهادت خود و اسارت زن و فرزندش یقین داشت بلکه از طریق عادی و تحلیل سیاسی نیز به همین نتیجه می رسید.گزینه بهتری هم وجود نداشت و چاره ای نبود مگر اینکه با یزید بیعت می کرد. بنابراین نمی توان و نباید حرکت امام حسین را دارای دو جنبه باطن و ظاهر که هریک مخالف دیگری هستند تفسیر کرد خیر او با تحلیل دقیق مسائل به همان چیزی می رسید که در خواب می دید یا از سوی پیامبر و حضرت علی خبردار شده بود و اگر خوابی هم نمی دید یا پیشگوئی نیز وجود نداشت باز همین اقدامات را انجام می داد زیرا عقل سلیم و تحلیلگرش او را اینگونه راهنمائی می کرد.
پس حرکت به سوی کوفه به معنای تسلیم مرگ شدن نبود بلکه مسیری عاقلانه و بلکه بهترین مسیری بود که می بایست انتخاب شود تا احتمال زنده ماندن حضرت را بر اساس محاسبه های دقیق عقلی بیشتر می نمود و به هدفش که بیعت نکردن با حکومت یزید و مخالفت با او بود نیز دست می یافت.به عبارت دیگر خطر رفتن به جاهای دیگر به مراتب از خطر رفتن به کوفه بیشتر بود و امام را هم به هدفش نمی رساند.البته کوفه نیز خالی از خطر نبود و حضرت خودش این را می دانست و دیگران نیز به او یادآوری می کردند ولی این ، بهترین انتخابِ ممکن بود.
این نکته نباید مخفی بماند که رفتن امام به کوفه برای حکومت یزید نیز بسیار ناخوشایند بود به همین جهت فرماندار مکه به هر وسیله تلاش می کرد که از خارج شدن امام از مکه و رفتنش بسوی کوفه جلوگیری کند و حتی بعد از خارج شدن امام از مکه بدنبال برگرداندن ایشان بودند.مظلومیت امام آنگاه ظاهر می شود که دوست و دشمن درباره او به یک تحلیل می رسند و بعضی از دوستان ، امام حسین را از رفتن به کوفه منع می کنند در حالی که امام با نرفتن به کوفه خود را در معرض ترور قرار می داده است.حال چون باور کردن این مطلب برای آنها ممکن نبود آنها با عمل امام مخالفت می کردند و اینکه دیده می شود گاهی امام حسین در جواب چنین افرادی به گونه تعبدی پاسخ می دهد که خدا میخواهد مرا کشته ببیند و از خوابها و پیشگوئی هایی سخن به میان می آورد به این خاطر بوده که امام از راه های معمولی نمی تواند آنها را قانع سازد.از آنچه گذشت آشکار گردید که گاهی حتی خویشان نزدیک و یاران صمیمی نیز از توطئه های دشمن بی خبرند و راهی را می پیمایند که واقعاً از روی دلسوزی است اما مصلحت دشمن در آن است و دشمن با تمام نیرو خواستار آن است.
برگرفته ازسید عباس حسینی قائم مقامی
قال الامام الحسین(ع):«أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی لَمْ آتِکُمْ حَتَّى أَتَتْنِی کُتُبُکُمْ وَ قَدِمَتْ عَلَیَّ رُسُلُکُمْ أَنِ اقْدمْ عَلَیْنَا فَإِنَّهُ لَیْسَ لَنَا إِمَامٌ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِکَ عَلَى الْهُدَى وَ الْحَقِّ فَإِنْ کُنْتُمْ عَلَى ذَلِکَ فَقَدْجِئْتُکُمْ فَأَعْطُونِی مَا أَطْمَئِنُّ إِلَیْهِ مِنْ عُهُودِکُمْ وَمَوَاثِیقِکُمْ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ کُنْتُمْ لِمَقْدَمِی کَارِهِینَ انْصَرَفْتُ عَنْکُمْ إِلَى الْمَکَانِ الَّذِی جِئْتُ مِنْهُ إِلَیْکُم.....فَإِنَّکُمْ إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ وَ تَعْرِفُوا الْحَقَّ لِأَهْلِهِ یَکُنْ أَرْضَى لِلَّهِ عَنْکُمْ وَ نَحْنُ أَهْلُ بَیْتِ مُحَمَّدٍ وَ أَوْلَى بِوَلَایَةِ هَذَا الْأَمْرِ عَلَیْکُمْ مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُدَّعِینَ مَا لَیْسَ لَهُمْ وَ السَّائِرِینَ فِیکُمْ بِالْجَوْرِ وَ الْعُدْوَان.»(شیخ مفید/ الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد ج۲ ص۷۹ – الکامل فی التاریخ/ج۳/ص۴۰۷ )
ترجمه:امام حسین (ع) خطاب به کوفیان فرمود: « من به سویتان نیامدم مگرآنگاه که نامه های [دعوت] شما به من رسید و [ نمایندگان و] پیک هایتان نزدم آمدند[مبنی بر] اینکه:« بر ما وارد شو! چرا که ما را رهبری نیست .امید است تا خدا ما رابه واسطه تو بر هدایت وحقّ گرد آورد.» پس [ حال] اگر همچنان بر آن [ رأی خود]هستید، همانا به سوی شما آمده ام . پس مرا عهد و پیمانی دهید تا بر آن اطمینان یابم و اگر چنین نکنید و آمدن ام را خوش نمی دارید، من نیز از شما روی برتابیده وبه همان جا که از آن آمده ام باز می گردم...اگر شما [مردم] از خدا پروا کنید و حق را برای اهل آن [به رسمیت] بشناسید، برای خشنودی خداوند بهتر است. و ما اهل بیت پیامبریم و بر عهده داری این امر (حکومت) ازاین مدُعیان به ناحقُ که بر شما ظلم و زور روا می دارند، شایسته تریم.
بیان : ۱- این حدیث شریف بخشی از سخنان امام حسین (ع) در مسیر حرکت به کوفه است. آن زمان که امام (ع) از بی وفایی کوفیان و شهادت مسلم بن عقیل آگاه گشت و در میانه با گروهی از لشکر عبید الله بن زیاد به فرماندهی حرّ بن یزید ریاحی روبرو گردید، حرّ به امام گفت من مأموریت دارم تا تو را تحت الحفظ به کوفه نزدعبید الله ببرم .طبیعی بود که رفتن امام (ع) نزد عبید الله بی هیچ تردید رفتن به کام دشمن بود و سرانجامی جز مرگ به شیوه انتخابی عبیدالله نداشت. امام چندین بار به گفتگو با حرّ و افراد سپاه او پرداخت و به آنان یادآور شد که به دعوت کوفیان آمده تا به خواست آنان، مسولیت رهبری شان را برعهده بگیرد. حال که آنان ازرأی و نظر خود منصرف شده اند، دیگر به کوفه نخواهد رفت و به محل اقامت پیشین خود(مدینه) باز خواهد گشت. و حتا در مواردی نیز فرمودند اگر هم نخواهند در عراق بماند به سرزمین دیگری می رود. به گواهی تاریخ از ابتدای مواجهه امام (ع) با لشکرعبیدالله تا روز عاشورا بارها این مضمون از سوی آن حضرت تکرار گردید.
۲- تاکنون در مورد اهداف و انگیزه های قیام امام حسین (ع)، از ابعاد مختلف فراوان سخن گفته شده است و دربعد اجتماعی و سیاسی نیز در یک قرائت مشهور ، هدف اصلی امام ، برپایی حکومت اسلامی معرفی می شود.حال با در نظر گرفتن این سخنان امام(ع) که به تکرار بیان شده اند،این پرسش مهمّ مطرح می شود که اگر هدف امام برپایی حکومت اسلامی بوده، پس چگونه است که به صراحت خطاب به مردم کوفه اظهار می دارند :« اگر آمدن مرا خوش نمی دارید بازمی گردم.»؟چرا امام به همین سادگی و آسانی به صِرف اینکه خواست و رأی مردم تغییر کرده، از چنین هدف مهمی چشم پوشی کرده و قصد بازگشت می کنند؟ و چرا برای رسیدن به این هدف از ابزار و امکانات دیگر بهره نمی گیرند؟ مثلا چرا همان ابتدا درمواجهه با اولین گروه ازسپاه ابن زیاد به فرماندهی حرّ که تعداد اندکی بودند ویاران امام توانایی غلبه بر ایشان را داشتند با پیشنهاد برخی از همراهانشان (زهیربن قین) موافقت نکردند که بر آنها حمله کنند و آنها را از میان ببرند تا راه را برپیروزی و دستیابی بر قدرت برای خود فراهم سازند؟خصوصا که به امام(ع) چندین بار یادآوری شد که اگر هم اکنون بر آنان حمله نکنیم، با ملحق شدن گروه دیگری از لشکریان ابن زیاد، کار مشکل خواهد شد. ولی پاسخ امام هر بار به این مضمون بود: «من آغازگر جنگ نخواهم بود!» (الکامل \۳\ص۴۱۱)برای یافتن پاسخ این پرسش مهم باید مجموعه رفتار امام در طول ۱۱ سال امامت پس از شهادت برادربزگوارشان امام حسن(ع) وعلاوه بر آن سیره و روش سیاسی واجتماعی امام علی(ع)و امام حسن (ع) مورد توجه و بررسی قرار گیرد.
۳- کوتاه سخن اینکه گواهی تاریخ پس از معاویه و با حاکمیت یافتن یزید، عصر جدیدی در تحریف و انحراف از دین الهی و جابجایی و مسخ ارزشهای انسانی آغاز شد که تفاوتهای اساسی با دوره پیشین داشت و سیاست پیچیده و مزوّرانه اموی امکان یافته بود تا به تمامی خود راآشکار کرده و به اهداف اصلی مورد نظر دست یابد . با بررسی سخنان امام حسین (ع) مهم ترین ویژگیهای این دوره جدید را می توان شناخت. جریان انحرافی ای که پس از پیامبراسلام(ص) ظهور کرد، خصوصاً حدود دو دهه حاکمیت مطلق امویان، یعنی فاصله میان شهادت حضرت امیر(ع) و به حکومت رسیدن یزید که طول دوران حکومت معاویه بود (۴۰ تا ۶۰ هجری قمری)، با بهره گیری از انواع و اقسام روشهای فرهنگی و سیاسی همچون جعل احادیث وانتشار گسترده آنها ، تبلیغاتِ عوام فریبانه گسترده، آموزشهای نادرست و یکسویه دینی و نیز اعمال محدودیت برای اهل بیت (ع) و بازماندگان از اصحاب پیامبر و تابعینی که با سیاستهای آنها مخالفت می کردند و دور کردن آنها از جامعه کوشید تا مرجعیت خودرا در شناخت احکام و تعیین ارزشهای دینی به جامعه بقبولاند. به گونه ای که مردم برای شناخت دین و داوری در مورد اینکه چه چیزی از دین است و چه چیزی از دین نیست ؟و چه کسی مومن و دیندار است و چه کسی نیست ؟ به آنان مراجعه کنند. و تا حد زیادی نیز در این سیاست خویش موفق شدند.خصوصاً اینکه نسل جدید مسلمانان اصولاً تمام رشد خود را در همین دوران و در همین بستر فرهنگی، تربیتی وتبلیغاتی گذرانده بودند و هیچ درک و شناختی از گذشته (زمان پیامبر و حضرت امیر )نداشتند. و اینک امویان با مرگ معاویه و حکومت یافتن یزید به گمان خود می پنداشتندزمان مناسب برای بهره برداری کامل از تمام تلاشهای چندین ساله و رونمایی کامل ازساختارهای جدید اخلاقی و فرهنگی فرا رسیده و چون ذائقه جامعه تغییر یافته، می توانندفرایند جابجایی ارزشها را تکمیل کرد و با بهره گیری از ظواهر و احساسات دینی، قدرت خویش را برای همیشه تثبیت نمایند. و به تعبیر حضرت امیر(ع) که سالها پیش در موردآینده و نتیجه سیاست امویان فرموده بود، در این زمان درصدد بودند دروغ ، جهل، ظلم و دشمنی را به جای راستی، حقیقت ، عدالت ، فضیلت و دوستی حاکم گردانند و دریک کلام اسلام همچون پوستین وارونه ای عرضه گردد (گویا امیر مومنان این مقطع تاریخی را پیش بینی کرده بود : ر ک . نهج البلاغه : خطبه ۱۰۸)در چنین شرایطی امام حسین(ع) به عنوان کسی که پس از پیامبر(ص) وظیفه حفظ اصالتهای دینی را دارد؛ به عنوان امر به معروف و نهی از منکر موظف است تا در برابر این انحراف بزرگ بایستد ومردم را نیز آگاه سازد و این تنها وظیفه اصلی امام(ع) بود و در آن شرایط هیچ وظیفه و هدف دیگری جز عدم تأیید جریان انحراف و آگاه سازی عمومی برعهده نداشت . از این رو در این مرحله آن حضرت صرفاً از اظهار بیعت با یزید خودداری کرد و بدینسان به عنوان میراث دار و نماینده بیت نبوی (ص) به این جریان انحرافی مشروعیت نبخشید. تا بدینجا وظیفه امامت انجام گرفته بود، اما امام(ع) به عنوان جانشین پیامبر علاوه برامر به معروف و نهی از منکر و حفظ اصالتهای دینی که وظیفه اصلی امامت است دارای حق و شایستگی کامل برای بر عهده گرفتن رهبری جامعه اسلامی نیز می باشد.منظور از جامعه اسلامی ،جامعه ای است که اکثریت افراد آن با اختیار و اراده آزاد خود تصمیم گرفته اند تادر مناسبات اجتماعی خویش بر مبنای ارزشها وآموزه های دینی عمل نمایند. با این تعریف کاملاً روشن است که امام(ع) فقط آن گاه وظیفه دارد مسولیت رهبری جامعه راعهده دار شود که از سوی مردم، و بر اساس آگاهی و اراده آزادشان چنین درخواست ومطالبه ای وجود داشته باشد . اما اگر مردم چنین اراده ای نکنند؛ در این صورت معصوم(ع) هیچ وظیفه ای برای اعمال حق خود و به دست گرفتن رهبری جامعه ندارد. هرچند از آنجا که این «حق» به دلیل شایستگی های معصوم از سوی خداوند به آنان عطا شده، مسلمانانی که با وجود ادعای ایمان و مسلمانی، آگاهانه این حق را به رسمیت نشناسند و زمینه تحقق رهبری ایشان را فراهم نسازند ، دچار معصیتی بزرگ شده و باید در پیشگاه خداوند پاسخگو باشند.ولی هیچگاه و هرگز معصوم وظیفه ندارد بدون رضایت مردم ، به هر شکل و با هر وسیله این حق خود رااستیفا کرده و خود را به جامعه تحمیل نماید . گرچه در این مورد نیز وظیفه دارد به مردم نسبت به این حق الهی خود آگاهی دهد تا زمینه تحقق حکومت اسلامی با اراده ورای خود آنان فراهم گردد.
۴- در سیره و سنت امامان معصوم (ع ) راه یابی به قدرت ، جز بر اساس رأی و اراده آزاد افراد جامعه، نامشروع و غیر دینی است. ۲۵سال کناره گیری و خانه نشینی امیرمومنان (ع)، صلح امام حسن(ع)و واگذاری قدرت توسط آن حضرت ، حدود 10 سال امامت امام حسین (ع) که با دوران حکومت معاویه همراه بود، عدم همراهی امامان معصوم همچون امام صادق(ع) و امام رضا(ع) باحرکت های نظامی و مبارزه مسلحانه و از همه مهمتر عدم بهره گیری امام باقر(ع) وامام صادق(ع) از فرصت درگیری و منازعه سخت امویان و عباسیان برای به دست گرفتن قدرت که بی تردید بهترین فرصت برای ورود نیروی سوم و در اختیار گرفتن قدرت سیاسی بود و ... همه و همه شواهدی روشن و انکار ناپذیر از این سیره و سنت امامان معصوم(ع) است. چنان که پیامبر(ص) که خود از سوی خداوند شایستگی های بی بدیل علی(ع) رابرای جانشینی خویش و نیز رهبری جامعه اسلامی اعلان و معرفی نمود، اما خطاب به آن حضرت چنین توصیه فرمود:«یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ لَکَ وَلَاءُ أُمَّتِی فَإِنْ وَلَّوْکَ فِی عَافِیَةٍ وَ أَجْمَعُوا عَلَیْکَ بِالرِّضَا فَقُمْ بِأَمْرِهِمْ، وَ إِنْ اخْتَلَفُوا عَلَیْکَ فَدَعْهُمْ وَ مَا هُمْ فِیهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَیَجْعَلُ لَکَ مَخْرَجاً ( کشف المحجة لثمرة المهجة،ص: ۲۴۹)(ای پسر ابو طالب! رهبری امّت من تورا سزاوار است.پس اگر [مردم] تورا با رغبت[ وبدون اجبار وبکار گیری خشونت] بر رهبری خود برگزیدند و با رضایت بر تو اجماع واتفاق کردند ، رهبری آنان را عهده دار شو. و اما اگر بر تو اختلاف کردند، آنان وآنچه در آن هستند را واگذار. همانا خداوند به زودی برای تو راهی می گشاید.)
۵- حال امام حسین(ع) پس از آنکه وظیفه اصلی خود را که عدم تایید جریان انحرافی و آگاهی بخشی به مردم بودرا انجام داده است، با انبوه مطالبات عمومی از سوی مردم کوفه روبرو شده که به اصرار از او می خواهند نزد آنان رفته و رهبری شان را برعهده گیرد تا با رهبری او ارزشهای اصیل دینی را در مناسبات اجتماعی خود جایگزین ارزشهای تحریف شده نمایند.اینجاست که شرط شرعی برای انجام وظیفه دیگر امام (ع) تحقق می یابد و بر آن حضرت شرعاً و عقلاً واجب بود که به این خواست و رأی مردم پاسخ دهد. اما همانند پدر بزرگوارش فقط زما نی مسولیت خلافت را پذیرفت که جدیّت در خواست اکثریت مردم را پس از عثمان احراز کرد (ر.ک: نهج البلاغه خطبه های ۳ و۹۲ - نامه های ۵۴ و ۱۳۶)امام حسین(ع) نیز برای اینکه میزان جدیّت مردم در این مطالبه شان و وجود شرایط لازم را مورد بررسی و سنجش قرار دهد نماینده ویژه خود جناب مسلم ابن عقیل را پیشاپیش به کوفه فرستاد و تا زمانی که گزارش مسلم از کوفه مبنی بر وجود تمام شرایط نرسیده بود، امام (ع) هیچ اقدامی برای حرکت به کوفه نکرد .و پس از دریافت این نامه بود که امام (ع) برای انجام وظیفه ای دیگر که همان تشکیل حکومت اسلامی بر اساس دعوت و خواست مردم بود ،حرکت نمود. اما ورود عبید الله ابن زیاد به کوفه که هم زمان حاکم دومین شهر شیعی بصره بود و از پیشینه تزویرگری ، خشونت و تدبیر سیاسی برخوردار بود ، اوضاع کوفه را کاملاً دگرگون ساخت. او توانست با به کار گیری نمونه ای کامل از سیاست اموی که آمیزه ای از زر و زور و تزویر بود، نخبگان را خاموش و یا تطمیع نماید و با حاکمیت رعب و وحشت و جنگ روانی ، افکار عمومی را در اختیار بگیرد.تا جایی که مسلم و هانی ابن عروه را به شهادت رساند و هیچ اتفاقی در کوفه که پایگاه تشیع و اهل بیت ع بود واکثریت قاطع آن تا چند روز قبل یکپارچه در انتظار امام حسین ع بسر می برد،نیفتاد. در میانه راه خبر این تحول و شهادت مسلم به امام (ع) رسید و امام پس از مشورت با همراهان، به امید تغییر شرایط با ورود ایشان به کوفه همچنان به حرکت ادامه داد . اما آنگاه که با نخستین گروه از لشکریان عبیدالله به فرماندهی حُرّ بن یزید ریاحی روبرو شد و عمق تحولات رخ داده در کوفه مشخص گردید، طبعاً دیگر هدف دوم آن حضرت که بر اساس دعوت و خواست مردم تنجّز و تحقق یافته بود منتفی گردید . ولی هدف نخست و اصلی که عدم تأیید جریان انحراف بود همچنان باقی ماند .
۶- از این به بعد تمام سخنان و اقدامات امام حسین (ع) بر همین مبنا تفسیر پذیر است . چنانکه دقیقاً بر اساس همان نظریه ای که توضیح داده شد از حرّبن یزید می خواهند که اجازه دهد تا باز گردد و تصریح می کنند که بر اساس دعوت و خواست مردم آمده اند و حال که آنان ازرأی خود باز گشته اند، دلیلی برای سفر به کوفه نیست. پس باز می گردیم! بنابراین اگر همان زمان، حرّ اجازه بازگشت به امام حسین ع می داد ، بر حسب ظاهر هرگز هیچ درگیری و جنگی در نمی گرفت . چون اصولاً امام ع هرگز کوچکترین تمایلی به جنگ و در گیری نداشت . از عقبة ابن سمعان روایت شده :« من از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق همراه حسین (ع) بودم و هرگز تا روز کشته شدنش از او جدا نشدم و در تمام این مدت او به مردم می گفت مرا واگذارید تا به جایی که از آن آمدم (مدینه) باز گردم ویا [ حتی اگر نمی خواهید در این سرزمین باشم ] بگذارید تا [ به نقطه ای دیگر] دراین زمین پهناور بروم. تا نظاره گر باشیم که امر مردم به کجا خواهد انجامید ؟»(الکامل ج 3، ص413)اما آنگاه که فقط دو راه را در برابر آن حضرت قراردادند و ایشان را مجبور به یکی از آن دو نمودند : یا تأیید جریان انحراف و تحریف دین و بیعت با یزید و اجازه اینکه از دین برای تصاحب وتثبیت قدرت استفاده شود و یاجنگ و کشته شدن . روشن است که انتخاب راه نخست برای امام هرگز ممکن نبود. اما امام(ع) جنگ را نیز برنگزید . بلکه تا روز عاشورا نیز دست از روشنگری و آگاهی بخشی برنداشت و تمام تلاش خود را برای عدم وقوع جنگ به کار گرفت و روز عاشورا نیز تا زمانی که نخست حمله از سوی سپاه یزید آغاز نشده بود ، آن حضرت کمترین کنــش جنگی از خود نشان نداد و تنها آنگاه که مورد حمله یزیدیان قرار گرفت در مقام دفاع برآمد.
داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است. امام حسین علیه السلام در بین راه شخصی را دیدند که از طرف کوفه می آید به این طرف (در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده که از کنار یکدیگر رد بشوند بیابان بوده است، و افرادی که در جهت خلاف هم حرکت می کردند، با فواصلی از یکدیگر رد می شدند)، لحظه ای توقف کردند به علامت اینکه من با تو کار دارم، و می گویند این شخص امام حسین علیه السلام را می شناخت و از طرف دیگر حامل خبر اسف آوری بود، فهمید که اگر برود نزدیک امام حسین، از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر؟ باید خبر بدی را به ایشان بدهد. نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر.
دو نفر دیگر از قبیله بنی اسد که در مکه بودند و در اعمال حج شرکت کرده بودند، بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید، چون قصد نصرت امام حسین را داشتند، به سرعت از پشت سر ایشان حرکت کردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبدالله (ع).
اینها تقریبا یک منزل عقب بودند. برخورد کردند با همان شخصی که از کوفه می آمد. به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند، یعنی بعد از سلام و علیک این دو نفر از او پرسیدند نسبت را بگو، از کدام قبیله هستی؟ گفت من از قبیله بنی اسد هستم، اینها گفتند: عجب! نحن اسدیان ، ما هم که از بنی اسد هستیم، پس بگو پدرت کیست، پدر بزرگت کیست؟
او پاسخ گفت، اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند. بعد، این دو نفر که از مدینه می آمدند، گفتند از کوفه چه خبر؟ گفت حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگواری است و اباعبدالله (ع) که از مکه به کوفه می رفتند وقتی مرا دیدند، توقفی کردند و من چون فهمیدم برای استخبار از کوفه است، نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم. تمام قضایای کوفه را برای اینها تعریف کرد.
این دو نفر آمدند تا رسیدند به حضرت. به منزل اولی که رسیدند، حرفی نزدند، صبر کردند تا آنگاه که اباعبدالله (ع) در منزلی فرود آمدند که تقریبا یک شبانه روز، از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند، فاصله زمانی داشت. حضرت، در خیمه نشسته و عده ای از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند یا اباعبدالله! ما خبری داریم، اجازه می دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا می خواهید در خلوت به شما عرض کنیم؟ فرمود: من از اصحاب خودم چیزی را مخفی نمی کنم، هر چه هست در حضور اصحاب من بگوئید.
یکی از آن دو نفر عرض کرد: یا ابن رسول الله! ما با آن مردی که دیروز با شما برخورد کرد ولی توقف نکرد، ملاقات کردیم، او مرد قابل اعتمادی بود، ما او را می شناسیم، هم قبیله ماست، از بنی اسد است. ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است؟ خبر بدی داشت، گفت من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانی را شهید کرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالی که ریسمان به پاهایشان بسته بودند، در میان کوچه و بازارهای کوفه می کشیدند. اباعبدالله (ع)، خبر مرگ مسلم را که شنید، چشمهایش پر از اشک شد ولی فورا این آیه را تلاوت کرد: «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»؛ از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند، پس برخی از آنها پیمان خود را به انجام رساندند و برخی شان در (همین) انتظارند و هرگز پیمان خود را تغییر ندادند. (سوره احزاب، آیه 23)
در چنین موقعیتی ابا عبدالله (ع) نمی گوید کوفه را که گرفتند، مسلم که کشته شد، هانی که کشته شد، پس ما کارمان تمام شد، ما شکست خوردیم ، از همینجا برگردیم. جمله ای گفت که رساند مطلب چیز دیگری است.
این آیه قرآن که الان خواندم، ظاهرا درباره جنگ احزاب است. یعنی بعضی مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند، و بعضی دیگر انتظار می کشند که کی نوبت جانبازی آنها برسد.
فرمود: مسلم وظیفه خودش را انجام داد نوبت ماست. کاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و می اندیش
او به وظیفه خودش عمل کرد، دیگر نوبت ماست.
البته در اینجا هر یک سخنانی گفتند. عده ای هم بودند که در بین راه به اباعبدالله (ع) ملحق شده بودند، افراد غیر اصیل که اباعبدالله (ع) آنها را غیظ و در فواصل مختلف از خودش دور کرد. اینها همینکه فهمیدند در کوفه خبری نیست، یعنی آش و پلوئی نیست، بلند شدند و رفتند (مثل همه نهضتها).
«لم یبق معه الا اهل بیته و صفوته»؛ فقط خاندان و نیکان اصحابش با او باقی ماندند که البته عده آنها در آن وقت خیلی کم بود (در خود کربلا عده ای از کسانی که قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشکر عمرسعد، یک یک بیدار شدند و به اباعبدالله ملحق گردیدند)، شاید بیست نفر بیشتر همراه اباعبدالله نبودند.
در چنین وضعی خبر تکان دهنده شهادت مسلم و هانی به اباعبدالله (ع) و یاران او رسید. صاحب لسان الغیب می گوید: بعضی از مورخین نقل کرده اند امام حسین علیه السلام که چیزی را از اصحاب خودش پنهان نمی کرد، بعد از شنیدن این خبر می بایست به خیمه زنها و بچه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد، در حالی که در میان آنها خانواده مسلم هست، بچه های کوچک مسلم هستند، برادران کوچک مسلم هستند، خواهر و بعضی از دختر عموها و کسان مسلم هستند.
حالا اباعبدالله (ع) به چه شکل به آنها اطلاع بدهد. مسلم دختر کوچکی داشت. امام حسین (ع) وقتی که نشست او را صدا کرد، فرمود بگوئید بیاید. دختر مسلم را آوردند، او را نشاند روی زانوی خودش و شروع کرد به نوازش کردن. دخترک زیرک و باهوش بود، دید که این نوازش، یک نوازش فوق العاده است، پدرانه است، لذا عرض کرد یا اباعبدالله! یا ابن رسول الله! اگر پدرم بمیرد چقدر...؟
اباعبدالله (ع) متأثر شد، فرمود: دخترکم من به جای پدرت هستم. بعد از او، من جای پدرت را می گیرم. صدای گریه از خاندان اباعبدالله (ع) بلند شد. اباعبدالله (ع ) رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود: اولاد عقیل! شما یک مسلم دادید کافی است، از بنی عقیل یک مسلم کافی است، شما اگر می خواهید برگردید، برگردید.
عرض کردند یا اباعبدالله! یا ابن رسول الله! ما تا حال که مسلمی را شهید نداده بودیم، در رکاب تو بودیم، حالا که طلبکار خون مسلم هستیم، رها کنیم؟ ابدا، ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتی که نصیب مسلم شد، نصیب ما هم بشود.
مسلم در درگیری با سربازان عبیداللّه، حدود ۴۵ نفر از آنان را از پای درآورد تا آنکه ضربه شمشیری صورتش را درید. با اینکه مسلم زخمی بود، باز هم کسی یارای مقابله با او را نداشت. آنان بر پشت بامها رفته و سنگ و چوب بر سر مسلم ریختند و دسته های نی را آتش زده بر روی او انداختند. ولی مسلم دست از جدال برنمی داشت و بر آنها یورش می برد. وقتی ابن اشعث به آسانی نمی تواند مسلم را دستگیر کند، دست به نیرنگ زد و گفت: ای مسلم! چرا خود را به کشتن می دهی؟ ما به تو امان می دهیم و ابن زیاد تو را نخواهد کشت. مسلم جواب داد: چه اعتمادی به امان شما عهدشکنان است؟ ابن اشعث بار دیگر امان دادنش را تکرار کرد و این بار مسلم به دلیل زخمهایی که برداشته و ضعفی که در اثر آنها بر او چیره شده بود، تن به امان داد. مرکبی آورده مسلم را دست بسته بر آن سوار کردند و نزد عبیداللّه بردند.
چگونگی شهادت حضرت مسلم
کشتن مسلم را به «بکربن حمران احمری» سپردند، کسی که در درگیریها از
ناحیه سر و شانه با شمشیر مسلم بن عقیل مجروح شده بود. مامور شد که مسلم
را به بام «دارالاماره» ببرد و گردنش را بزند و پیکرش را بر زمین اندازد.
مسلم را به بالای دارالاماره می بردند، در حالی که نام خدا بر زبانش بود،
تکبیر می گفت، خدا را تسبیح می کرد و بر پیامبر خدا و فرشتگان الهی درود
می فرستاد و می گفت: خدایا! تو خود میان ما و این فریبکاران نیرنگ باز
که دست از یاری ما کشیدند، حکم کن!
جمعیتی فراوان، بیرون کاخ، در انتظار فرجام این برنامه بودند. مسلم را رو
به بازار کفاشان نشاندند. با ضربت شمشیر، سر از بدنش جدا کردند، و… پیکر
خونین این شهید آزاده و شجاع را از آن بالا به پایین انداختند و مردم نیز
هلهله و سروصدای زیادی به پا کردند.
چند گزارش را در این باره نقل میکنیم:
ابن سعد میگوید: در این لحظه امام عطشان بود و درخواست آب کرد. مردی نزد امام آمد و آب به او داد. در همان حال حُصَین بن نُمَیر تیری رها کرد که به دهان آن حضرت اصابت کرد و خون جاری شد. آن حضرت با دست خونها را پاک میکرد و در همان حال خدا را ستایش میکرد. (ویحمدالله). آن گاه به سوی فرات به راه افتاد. مردی از طایفه ابان بن دارم گفت: نگذارید به آب دسترسی پیدا کند. گروهی میان ایشان و آب ایستادند، در حالی که امام در برابرشان ایستاده بود و در باره آن مرد فرمود: اللهم أظْمِئه. خدایا او را از تشنگی بمیران. آن مرد ابانی، تیری به سوی امام رها کرد که به دهان حضرت خورده، خون آلود شد. آن مرد اندکی بعد، فریاد زد که تشنه است و هرچه آب میخورد باز احساس تشنگی میکرد تا آن که مرد. (طبری: ۵ / ۴۵۰).
بلاذری همین نقل را در باره تیر زدن به دهان مبارک امام آورده و میافزاید: امام حسین علیه السلام سر بر آسمان برداشت و فرمود: الّلهم إنّی أشکو إلیک ما یفعل بی. (انساب الاشراف: ۳ /۲۰۱).
ابن سعد میافزاید: زمانی که یاران و اهل بیت حسین کشته شدند، هیچ کس به سراغ او نمیآمد مگر آن که باز میگشت تا آن که پیاده نظام اطرافش را گرفتند. در آن لحظه شجاعتر از وی نبود و حسین بن علی چون یک جنگجوی شجاع با آنان میجنگید، [او در حالی که عمامه مشکی بر سر داشت و موهای خود را نیز رنگ سیاه زده بود، چون یک جنگجوی شجاع میجنگید: ترجمة الامام الحسین: ۷۳] بر هر طرف یورش میبرد، و افراد مانند بزی از برابر شیر میگریختند.
ابن سعد در ادامه آن گزارش مینویسد: ساعاتی از روز گذشت و مردم در حال نبرد با حسین بن علی بودند؛ اما کسی برای کشتن وی اقدام نمیکرد. (دینوری مینویسد: در این وقت امام حسین علیه السلام نشسته بود و اگر میخواستند میتوانستند، او را بکشند جز این که هر قبیلهای بر آن بود تا مسؤولیت آن را به عهده دیگری بیندازد و کراهت داشت تا بر این کار اقدام کند: اخبار الطوال: ۲۵۸) در این وقت شمر فریاد زد: مادرتان در عزایتان بگرید، منتظر چه هستید، او را بکشید! اولین کسی که به امام حسینعلیه السلام نزدیک شد زُرْعة بن شریک تمیمی بود که ضربتی بر کتف چپ امام زد و پس از آن ضربه دیگری بر گردن آن حضرت زده، او نقش بر زمینش کرد. آن گاه سنان بن انس نخعی پیش آمد و ضربهای بر استخوان سینه آن حضرت زد؛ سپس نیزهاش را در سینه امام حسین علیه السلام فرو کرد. در این وقت بود که امام روی زمین افتاد. سنان از اسب پیاده شد تا سر امام حسین علیه السلام را جدا کند، در حالی که خولی بن یزید اصبحی هم همراهش بود. وی سر را جدا کرد و آن را نزد عبیدالله بن زیاد آورد. (ترجمة الامام الحسین: ۷۵).
وی در جای دیگری مینویسد که سنان بن انس نخعی امام حسین علیه السلام را کشت و خولی بن یزید سر آن حضرت را جدا کرد. (همان، ۷۵، انساب الاشراف: ۳/۲۱۸)
شیخ مفید مینویسد: زُرْعة بن شریک به کتف چپ امام ضربتی زد و پس آن ضربتی بر گردن آن حضرت نواخت، سنان بن انس نیزهای بر آن حضرت زد که آن حضرت به زمین افتاد. آن گاه خولی رفت تا سر آن حضرت را جدا کند که دستش لرزید. شمر خود از اسب فرود آمد، سر امام را جدا کرد و به دست خولی داد تا به عمر بن سعد برساند. (ارشاد: ۲/۱۱۲)
ابن سعد میافزاید: زخمهای بدن امام حسینعلیه السلام را که شمارش کردند، سی و سه مورد بود، در حالی که بر لباس ایشان بیش از صد مورد پارگی در اثر تیر و ضربت شمشیر وجود داشت؛ و باز همو مینویسد: وقتی امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید، شمشیر او را قلانس نَهشلی و شمشیر دیگرش را جمیع بن خَلْق اودی برد. لباس (سِروال [شلوار] و قطیفه) آن حضرت را بحر بن کعب تمیمی، و قیس بن اشعث بن قیس کندی برداشتند که بعدها به این قیس، قیسِ قطیفه میگفتند! نعلین امام را اسود بن خالد اودی، عمامه ایشان را جابر بن یزید، و برنُس آن حضرت را مالک بن بشیر کندی، برداشتند.
بلاذری خبر کشته شدن امام حسین علیه السلام را چنین مینویسد: وقتی اجازه استفاده از آب فرات را به امام نداده و تیر به دهان مبارکشان زدند، (و در خبر دینوری باز تیری به گردن ایشان زدند که امام آن را بیرون کشید) (اخبار الطوال: ۲۵۸) شمر همراه ده نفر از کوفیان به سوی محل استقرار خیمه و خرگاه امام آمد. امام بدان سوی رفت، اما آنان میان وی و خیمهگاه فاصله انداختند. امام فرمود: إن لم یکن لکم دینٌ فکونوا فی أمر دنیاکم احرارا. اگر دین ندارید، در دنیای خویش آزاد مرد باشید؛ و مانع از تعرّض لئیمان و سفیهان خود از اهل و خاندان من شوید. شمر گفت: ای پسر فاطمه! این سخنت را میپذیرم. آن گاه با پیاده نظام بر امامحسین علیه السلام حمله کرد که در میان آنان ابوالجنوب عبدالرحمن بن زیاد جُعفی، خولی بن یزید اصبحی، قشعم بن عمرو جعفی – کسی که از علی علیه السلام کناره گرفته بود – صالح بن وهب یَزَنی، و سنان بن اَنَس نخعی بودند. شمر آنان را تحریض بر کشتن امام حسین علیه السلام میکرد. ابتدا از ابوالجنوب خواست تا حمله برد. او گفت: چرا خودت نمیروی؟ شمر خشمگین گفت: به من چنین میگویی؟ ابوالجنوب گفت: میخواهم نوک نیزهام را در چشم تو فرو کنم. شمر از برابر او کنار رفت، چرا که ابوالجنوب مردی شجاع بود. آن گاه شمر همراه پنجاه نفر از پیاده نظام بر امام یورش برد. حسین از هر طرف به سوی آنان میتاخت و جمعیت آنان را میشکافت تا آن که او را محاصره کردند. باز با آنان میجنگید تا آنان را از خود دور کرد.
در این وقت، بحر [یا: أبجر] بن کعب بن عبیدالله بر امام حمله برد. وقتی با شمشیر بالای سر امام رسید، بچهای از بچههایی که همراه امام حسینعلیه السلام بود نزدیک آمد که امام حسین علیه السلام او را به بغل گرفت. این بچه به بحر گفت: ای فرزند خبیثه! عموی مرا میکشی؟ آن مرد ملعون شمشیر خود را فرود آورد و بچه که دستش را بالا گرفته بود، دستش قطع شده به پوستی آویزان شد. امام حسین علیه السلام همچنان به این سوی آن سوی میتاخت، در حالی که لباسی پوستین به تن داشت و عمامهای بر سر. مردم نیز که او شجاع مییافتند، مانند بزی از برابر [گرگ] شیر میگریختند.
مدتی بدینسان گذشت و هر مردی که برای کشتن حسین به او روی میآورد، از کشتن آن حضرت صرف نظر میکرد؛ چرا که نمیخواست قتل او را بر عهده گیرد.
در این وقت مردی که او را مالک بن بشیر کندی میگفتند – و فردی جسور بوده و اقدام بر این امر برایش مهم نبود – نزد امام آمد و شمشیری بر سر آن حضرت زد، به طوری که برُنسی که بر سر امام بود، نیمه شد، شمشیر به سر رسید و خون جاری گردید؛ در آن حال بُرنس حضرت خونآلود شد. امام برنس را کناری انداخت و کلاهخودی بر سر گذاشت و در حق آن مرد نفرین کرد. (لا أکلتَ و لا شربتَ و حَشَرَک الله مع الظالمین). مرد کِندی، بُرنس را برداشت و گویند که تا آخر عمر فقیر ماند و دستش شل بود.
در این وقت زینبعلیها السلام خطاب به عمر سعد گفت: ای عمر! ابوعبدالله کشته میشود و تو نگاه میکنی؟ عمر سعد به گریه افتاد و رویش را برگرداند.
شمر در میان مردم فریاد زد: شما را چه شده است که بیتفاوت در برابر این مرد ایستادهاید؟ منتظر چه هستید؟ مادرتان در عزایتان بگرید، او را بکشید. آن گاه همه حاضران از اطراف یورش بردند و زرعة بن شریک تمیمی ضربتی بر بازوی چپ امام زد و ضربهای دیگر بر گردن آن حضرت. آنگاه از اطراف امام دور شدند، در حالی که امام حسین علیه السلام با صورت روی زمین افتاده بود.
در این وقت، سنان بن انس بن عمرو نخعی آمد و نیزهای بر آن حضرت زد. آنگاه سنان به خولی بن یزید گفت: سرش را جدا کن. خولی خواست چنین کند، احساس ضعف کرده، دستش لرزید. سنان به او گفت: خدا بازوانت را بشکند. خودش از اسب پایین آمد و سر امام حسین علیه السلام را جدا کرد. (دینوری مینویسد: خولی رفت تا سر را جدا کند، دستش لرزید، برخاست. آنگاه برادرش شبل بن یزید آمد و سر امام حسینعلیه السلام را جدا کرده به برادرش خولی داد) (اخبار الطوال: ۲۵۸)
حسین پیش از آن چندان شمشیر و نیزه خورده بود که جای ۳۳ طعنه نیزه و ۳۴ ضربت شمشیر بر بدنش بود. برخی گویند که خولی با اجازه سنان سر امام حسینعلیه السلام را جدا کرد. (انساب: ۳/۲۰۲ – ۲۰۴)
روایت ابن اعثم از شهادت امام حسین علیه السلام قدری متفاوت با دیگران بوده و مطالبی در آن است که در مآخذ کهن دیگر نیامده است. امام پس از شهادت یاران و اهل بیت، عازم میدان میشود. رجزی خواند و به معرفی خود و خاندانش پرداخت: (أنا بن علیّ الخیر من آل هاشم / کفانی بهذا مفخر حین أفخر / و جدّی رسول اللّه أکرم من مشی / و نحن سراج اللّه فی الخلق أزهر / و فاطمة أُمّی سلالة أحمد / و عمّی یدعی ذا الجناحَیْن جعفر / و فینا کتاب اللّه أنزل صادقا / وفینا الهُدی و الوحی و الخیر یذکر / و نحنُ أمان الأرض للناس کلّهم / نصول بهذا فی الأنام و نفخر / و نحن وُلاة الحوض نسقی ولاتنا / بکأس رسول اللّه ما لیس ینکر / و شیعتنا فی النّاس أکرم شیعة / و مبغضنا یوم القیامة یخسر) تعابیری که در این رجز آمده، گرچه میتواند مربوط به آن زمان باشد، اما این احتمال هم وجود دارد که بعدها سروده شده باشد و در واقع زبان حال باشد.
ابن اعثم میافزاید: امام حسین علیه السلام مبارز طلبید. هر کسی که از چهرههای سرشناس آمد، کشته شد. تا آن که شمر با قبیله بزرگی – قبیلة عظیمه – آمد. (این همان آمدن شمر همراه عدهای از پیاده نظام است که در منابع دیگر آمده است) امام با آنان جنگید تا این که میان او و خیمهگاهش فاصله انداختند. امام حسینعلیه السلام به دشمن گفت: یا شیعة آل ابیسفیان! إن لمیکن لکم دین و کنتم لاتَخافون المعاد فکونوا أحرارًا فی دنیاکم. در خواست امام این بود که سپاه دشمن متعرض زنان و کودکان نشوند. شمر پذیرفت. بار دیگر بر امام حسینعلیه السلام حمله میکردند و او میجنگید. چند بار درخواست آب کرد؛ یک بار هم به سمت فرات رفت که مانع شدند. آنگاه ابوالجنوب جُعْفی تیری به صورت امام زد که خون بر صورت و محاسن آن حضرت جاری گشت. آن حضرت سر بر آسمان بلند کرده نفرین کرد. آنگاه مانند شیری خشمگین بر دشمن یورش برد و به هر کس میرسید او را با شمشیر به روی زمین میانداخت. تیرها بود که از هر طرف به سمت امام روان بود و به سینه او میخورد. امام در همان حال سخن از روزی به میان میآورد که خداوند انتقام او را از آنان بگیرد؛ آن گونه که میان خود آنان اختلاف افتاده، خونها ریخته شود و عذاب الهی بر آنان فرود آید.
شمر به یارانش میگفت: منتظر چه هستید؛ تیرها او را از نفس انداخته است. بر او یورش برید، مادرهایتان به عزایتان بنشیند. در این وقت از هر سوی حمله کردند به طوری که ضربات شمشیر او را از پای درآورد. در این وقت زُرْعة بن شریک تمیمی ضربتی بر دست چپ آن حضرت زد. عمرو بن طلحه جعفی هم ضربت سختی – ضربة منکرة – بر گردن آن حضرت نواخت. سنان بن انس نیز تیری به گردن آن حضرت زد و صالح بن وهب یَزَنی هم ضربتی بر پایین کمر آن حضرت فرود آورد. حضرت از اسب به زمین افتاد و روی زمین نشست. تیر را از گردنش درآورد و هرچه دستش پر از خون میشد آن را به صورت و محاسن میمالید و میفرمود: هکذا حتی ألقی ربّی بِدَمی مغصوبا علی حقّی. عمر بن سعد نزدیک آمد و به یارانش گفت: بروید و سرش را جدا کنید. نصر بن خرشبة الضبابی با پای خود به امام زد، به طوری که آن حضرت از پشت روی زمین افتاد. نصر آمد و محاسن حضرت را گرفت. حضرت فرمود: تو همان سگی هستی که من به خواب دیدم. آن مرد که خشمگین شده بود با شمشیر بر گلوی حسین میزد و رجز میخواند. عمر بن سعد خشمگین شد و به مردی گفت: از اسب فرود آی و سرش را جدا کن. در این وقت خولی بن یزید اصبحی آمد و سر حضرت را جدا کرد. اسود بن حنظله شمشیر حضرت را برداشت؛ جعفر بن وبر حضرمی لباس حضرت را گرفت. یحیی بن عمرو حرمی شلوار حضرت را برد. جابر بن زید ازدی عمامه آن حضرت برداشت و مالک بن بشر کندی زره را گرفت. در این وقت ابری تاریک همه جا را گرفت و باد سرخی وزیدن آغاز کرد که در آن چشم چشم را نمیدید؛ به طوری که کوفیان تصور کردند عذاب نازل شده است. اندکی گذشت تا هوا آرام گرفت. اسب امام حسینعلیه السلام که از دست کوفیان گریخته بود، این بار آمد، سرش را در خون امام حسین علیه السلام گذاشت و برگشته به سمت خمیهگاه رفته، شیهه میکشید.
وقتی خواهران حسین و دختران و اهل بیت نگاهشان به اسب افتاد که بدون صاحب آمده، شیون و فریادشان به آسمان رفت. دشمن آمد تا آن که خیمه را محاصره کرد. شمر گفت تا زیور و زینت زنان را از آنان بگیرند. آنان داخل خیمه شده هرچه بود بردند. حتی با پاره کردن گوشهای ام کلثوم، گوشوارههای او را برداشتند. آنگاه دشمن از خیمهگاه خارج شد و آن را آتش زد. (الفتوح: ۲۱۳ – ۲۲۰)
از حُمید بن مسلم ازدی نقل شده است که من شاهد بودم که وسائل زنان را چگونه غارت میکردند … بعد عمر سعد فریاد زد: کسی به زنان و کودکان آسیب نرساند و هر کسی چیزی از آنان گرفته پس دهد؛ اما هیچ کس چیزی پس نداد. عمر سعد عدهای از سپاهش را به عنوان مراقب اطراف خیمهها گذاشت تا کسی آسیب به آنان نرساند. (ارشاد: ۲/۱۱۲ – ۱۱۳)
بلاذری می ویسد: پس از شهادت امام حسینعلیه السلام، هر آنچه بر تن حسین بود، غارت کردند. قیس بن اشعث بن قیس کندی قطیفه امام را برداشت که او قیسِ قطیفه نامیدند. نعلین او را اسود نامی از بنیاود برداشت؛ شمشیرش را مردی از بنی نهشل بن دارم برد. آنگاه آنچه از لباس و حلّه و شتر در خیمه گاه بود غارت کردند. بیشتر لباسها و حله را رحیل [!] بن زهیر جعفی و جریر بن مسعود حضرمی و اسید بن مالک حضرمی بردند. ابوالجنوب جعفی هم شتری را برده، بعدها از آن آب کشی میکرد و نامش را حسین گذاشته بود! در این وقت، ملحفههای زنان را از سر آنان کشیدند که عمر بن سعد مانع آنان شد. (ابن سعد مینویسد: مردی عراقی در حالی که گریه میکرد لباس فاطمه دختر امام حسینعلیه السلام را از او میگرفت. فاطمه به او گفت: چرا گریه میکنی؟ گفت: لباس دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را از او بگیرم، اما گریه نکنم! فاطمه گفت: خوب رها کن! گفت: میترسم شخصی دیگری آن را بگیرد!)(ترجمة الامام الحسین:۷۸) (به نقل شیخ مفید، أبجر بن کعب نیز که از جمله کسانی بود که ضربات شمشیر بر امام حسینعلیه السلام زد، پس از شهادت امام حسینعلیه السلام بخشی از لباس حضرت را برد) (ارشاد: ۲/۱۱۱) آنگاه عمر سعد از یارانش خواست تا برای پایمال کردن جسد امام حسین علیه السلام با اسب آماده شوند. دوازده نفر برای این کار آماده شده، چندان اسب تاختند که بدن امام حسین علیه السلام را خورد کردند. (طبری: ۵/۴۵۴ – ۴۵۵)
بلاذری گوید: برخی از پیران ما از اهل کوفه بر تلّی نشسته بودند، گریه میکردند و گفتند: خدایا نصرتت را بر حسین فرود آر. من به آنان گفتم: یا أعداء الله! ألا تنزلون فتنصرونه؟ ای دشمنان خدا! آیا از این تپه پایین نمیروید و یاریش کنید؟ (انساب الاشراف: ۳/۲۲۵)
منبع: خبرآنلاین
حبیب بن مظاهر
حبیببنمظاهر از صحابه پیامبراکرم (ص) و از خواص اصحاب امیرالمومنان (ع) به شمار میرفت . او جایگاه خاصی نزد حضرت ابی عبدا... داشت و بدین دلیل آن حضرت در روز عاشورا هنگام آراستن صفوف لشکر ، حبیب را در طرف چپ اصحاب خود گماشت. او سخت به نبرد با دشمن پرداخت تا اینکه شخصی از بنیتمیم به نام بَدیلبنصدیم ، بر آن جناب حمله کرد و شمشیر بر سر مبارکش زد . در این زمان شخصی دیگر از بنی تمیم ، با نیزه بر آن بزرگوار زد و او را به زمین افکند . حبیب خواست برخیزد که حصین بن تمیم سر مبارکش را از تن جدا کرد و او به فیض والای شهادت رسید .
حبیب بن مظاهر(مظهر)اسدی،از طایفه بنی اسد،کوفیو از اصحاب رسول خدا«ص»بود.در هر سه جنگ صفین،نهروان و جمل،در رکابعلی«ع»شرکت داشت.از اصحاب خاص امیر المؤمنین و حاملان علم آن حضرت و درعلوم قرآنی شاگرد خاص وی بود.حضرت امیر،او را که از حاملان علوم«ع»بود،به علم«منایا و بلایا»(آنچه بعدها اتفاق خواهد افتاد)آگاه ساخته بود. (10) عضو گروه ویژه«شرطة الخمیس»بود که نیروی ضربتی و مطیع علی«ع»بودند.درنهضت مسلم بن عقیل در کوفه،وی از کسانی بود که در راه بیعت گرفتن برای مسلم،کوشش میکرد.نیز از سران شیعه در کوفه محسوب میشد که به حسین بن علی«ع»
دعوت نامه نوشت.نزد امام حسین«ع»موقعیت والایی داشت.در کربلا نیز امام،او را بهعنوان فرمانده جناح چپ سپاه خویش تعیین کرد.حبیب،تلاش فراوانی داشت که یارانیاز بنی اسد را به یاری حسین«ع»بیاورد،اما سپاه اموی مانع پیوستن آنان به یارانسید الشهدا شدند. (11) گفتگوی او با میثم تمار،هنگام عبور از مجلس بنی اسد،سالها پیش ازعاشورا،که هر یک نحوه شهادت دیگری را پیشگویی میکرد و مایه شگفتی حاضرانبودند،معروف است، (12) و این از همان علم منایاست که از علی آموخته بودند و جریاناتآینده را جز داشتند.روز عاشورا رجزی که در حملههایش میخواند چنین بود:
انا حبیب و ابی مظهر فارس هیجاء و حرب تسعر (13)
حبیب بن مظاهر،روز عاشورا از اینکه با شهادتش به بهشتخواهد رفت،خوشحالبود و با«بریر بن خضیر»مزاح میکرد.شهادت او بر حسین«ع»بسیار سخت بود.هنگامشهادت 75 سال داشت.سر او نیز همراه سرهای شهدا در کوفه گردانده شد.
انس بن حارث کاهلی
انس از بزرگان صحابه است که رسول خدا (ص) را درک کرده و حدیث آن حضرت را شنیده است . انس در روز عاشورا و در حالی که پیر مردی کهنسال بود از امام حسین (ع) اجازه میدان گرفت و عازم جهاد شد و پس از رجز خوانی به دشمن حمله کرد و هجده نفر را به خاک هلاکت انداخت و آن گاه خود شهید شد . نام او در زیارت ناحیه انس بن حارث وارد شده است : «السلام علی انس بنکاهل الاسدی »
حرّ بن یزید ریاحی
حرّ ریاحی از بزرگان ، اشراف و از شخصیتهای برجسته کوفه بود . به همین سبب عبید ا... بن زیاد او را به فرماندهی هزار نفر جنگجو منصوب ساخت تا مانع ورود امام حسین (ع) به کوفه شوند . حرّ پس از آنکه رحمت الهی شامل حالش شد و به سپاه امام حسین (ع) پیوست ، همانند شیری غضبناک بر دشمن حمله کرد . مدتی بدین نحو جنگید تا اینکه جماعتی از لشکر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش کردند . وقتی امام حسین (ع) به نزد او آمد در مرثیهاش این ابیات را خواند :
« چه مرد نیکی بود حرّ از دودمان ریاح ، چه مرد نیکی بود حرّ به هنگام بارش نیزهها ، چه مرد نیکی بود که حسین را خواند و به او پیوست و جان خودش را در طبق اخلاص گذاشت . »
بُکیر بن حرّ بن یزید ریاحی
بکیر فرزند حرّ بن یزید ریاحی همراه با پدرش بر قوم ستمگر حمله کردند و با آنها جهاد نمودند .آن جوان سعادتمند پس از اجازه نبرد از امام حسین (ع) وارد کار زار شد و پس از مبارزهای جانانه ، به درجه شهادت نایل آمد .
زهیر بن قین بجلی
از شخصیتهای برجسته کوفه بود که روز عاشورا،افتخار یافت در رکاب حسین بنعلی«ع»به شهادت برسد.وی در میدانهای جنگ،دلاوریهای بسیاری نشان داده بود.ابتدانیز هوادار جناح عثمان بود،اما توفیق یافت که نیک فرجام و از شهدای عالی مقام کربلاشود.وی در سال 60 هجری(که سید الشهدا هم از مکه به قصد کوفه حرکت کرده بود)ازسفر حج برمیگشت و دوست نداشت که با امام برخورد کند و هم منزل شود.اما در یکیاز منزلگاهها ناچار با فرود آمدن کاروان حسینی همزمان شد.امام کسی را نزد او فرستاد.
فرستاده حسین«ع»به خیمه او رفت و پیام امام را رساند.ابتدا بی میلی نشان میداد. اماهمسرش او را تشویق کرد تا برود و ببیند خواسته امام چیست.زهیر نزد امام رفت. کلماتامام آتشی در دل او افروخت که از«عثمانی»بودن به«حسینی»بودن تبدیل شد. همسرشنیز همراه او آمد و به کاروان حسین«ع»پیوستند. (21) سپاه حر وقتی راه را بر امام حسین«ع»
بستند،زهیر با اجازه سید الشهدا با آنان سخن گفت و به امام پیشنهاد کرد که با آنان بجنگند، ولی امام نپذیرفت. (22) شب عاشورا نیز،از جمله کسانی بود که با نطقی پرشور،مراتباخلاص و حمایت و جانبازی خویش را نسبت به امام کرد و گفت:اگر هزار بار هم کشتهشوم و زنده گردم هرگز دست از یاری پسر پیغمبر برنخواهم داشت. (23) روز عاشورا،سید الشهدا فرماندهی جناح راستیاران خویش را در میدان به زهیرسپرد.زهیر،پس از امام حسین«ع»اولین کسی بود که سواره و غرق در سلاح مقابلدشمن رفت و به نصیحت آنان پرداخت.شمر به طرف او تیری افکند.گفتگوهایی بین اوو شمر انجام گرفت. (24) ظهر عاشورا هم او و سعید بن عبد الله جلوی امام ایستادند و سپرتیرها شدند تا امام نماز بخواند.پس از اتمام نماز،به میدان رفت و شجاعانه نبرد کرد وچنین رجز میخواند:
انا زهیر و انا ابن القین اذودکم بالسیف عن حسین ان حسینا احد السبطین من عترة البر التقی الزین ذاک رسول الله غیر المین اضربکم و لا اری من شین یا لیت نفسی قسمت قسمین (25)
مطابق گفتهاش،با شمشیر از حسین«ع»دفاع کرد و جنگید و کشته شد.امام به بالین اوآمد و او را دعا و کشندگانش را نفرین کرد.
سعید بن عبدا... حنفی
سعید از بزرگان شیعه در شهر کوفه و مردی شجاع و با تقوا بود . در روز عاشورا سعید هر کجا که حضرت امام حسین (ع) حرکت میکردند ، در پیش روی حضرت بود و در نتیجه تیرها به بدن وی اصابت میکرد . پس از مدتی از شدت جراحات روی زمین افتاد و به حضرت سیدالشهدا عرض کرد : ای پسر رسول خدا آیا به عهد خود وفا کردهام ؟ به حضرت فرمود : آری تو در بهشت پیشاپیش من هستی .
حَجّاج بن مَشروقِ جُعفِیِّ
حجّاج از شیعیان مخلص و از یاران حضرت امیر المومنان علی (ع) بود . هنگامی که حضرت سیدالشهدا به سوی مکه رفت او هم از کوفه به طرف مکه روانه شد و در هنگام نمازها ، مؤذن آن حضرت بود . وی در روز عاشورا از امام اجازه جهاد گرفت و روانه میدان شد و بعد از ساعتی نبرد با کوفیان در حالی که آغشته به خون بود خدمت آن حضرت رسید و پس از ذکر مطالبی مجددا به صحنه کار زار برگشت و بعد از دلاوری بسیار به شهادت رسید .
وی اهل کوفه و از یارانامیر المؤمنین«ع»بود.وقتی خبر هجرت امام حسین«ع»را از مدینه به مکه شنید،خود را بهآن حضرت رساند و همراه امام از آنجا به کربلا آمد.همواره ملازم سید الشهدا بود و درپنج وقت نماز،اذان میگفت.در مسیر راه،وقتی که امام حسین«ع»به منزلگاه«قصربنی مقاتل»رسید و در آنجا خیمهگاه عبید الله بن حر جعفی را دید،حجاج بن مسروق رادر پی او فرستاد تا او را به پیوستن به امام فراخواند. (16) (گرچه توفیق حسینی شدن نیافت).
هنگامی که کاروان حسین«ع»با سپاه حر بر خورد کردند،او به امر امام،اذان ظهر گفت.
در برخی کتب از او با عنوان«مؤذن حسین»یاد کردهاند.
مسلم بن عَوسَجه
مسلم از اصحاب وفادار امیر المومنان علی (ع) بود که در تمامی جنگهای آن حضرت شرکت داشت و در کربلا نیز به یاری امام حسین (ع) آمد و جان خود را فدای دین کرد . وی در روز عاشورا با رشادت بسیار به جنگ با یزیدیان پرداخت و پس از ساعتی مبارزه از شدت جراحات بر زمین افتاد . در این هنگام امام حسین (ع) به بالینش آمد و فرمود : رحمت خدا بر تو باد ای مسلم و آیه 23 احزاب را تلاوت نمودند .
وهب بن وهب
وهب ، مردی مسیحی بود که به همراه مادر و همسرش توسط امامحسین(ع) به دین اسلام گروید . از شب دامادی وی تا روز عاشورا ، بیش از 17 روز نگذشته بود . وی عاشقانه به میدان جنگ شتافت و با شجاعت به نبرد با دشمنان پرداخت و پس از مبارزهای سخت به شهادت رسید و یزیدیان سرش را از تن جدا کردند و به سوی سپاه امامحسین (ع) پرتاب کردند . مادر وهب که شیرزن نترسی بود سر فرزندش را برداشت و بوسید و گفت : سپاس خدایی را که روی مرا به شهادت تو در پیش حسین (ع) سفید کرد . آن گاه به کوفیان رو کرد و گفت : ای مردم با وفا ، گواهی میدهم که مسیحیان ویهودیان بر شما شرف دارند .
هَفهاف راسِبی
هفهاف راسبی از شجاع ترین و دلاورترین مردم بصره بود که در جنگهای زیادی در رکاب حضرتعلی (ع) و امام حسن (ع) جنگیده بود . وی هنگامی که شنید امام حسین عازم کوفه شده از بصره خارج شد و به سوی کربلا حرکت کرد . در عصر عاشورا به کربلا رسید و به عمر سعد گفت : مولای ما حسین (ع) کجاست ؟ گفتند : تو کجا بودی و چه کسی هستی ؟ گفت من هفهاف راسبی بصری هستم . آنها گفتند : ما حسین را کشتیم و از برادران و فرزندان و یاران او کسی را باقی نگذاشتیم مگر یک بیمار و گروهی از زنان و دختران او را که اکنون لشکر عمر سعد به غارت آنها مشغول است . دنیا در نظر هفهاف تاریک شد و آهی کشید و به لشکر حمله کرد و جمعی را به هلاکت رساند و عده ای را مجروح کرد . پس از آن با فرمان عمر سعد لشکر وی را محاصره کردند و اسب او را از پای در آوردند ولی هفهاف از پای ننشست و با پای پیاده جنگید تا آنکه از شدت جراحات بر زمین افتاد و به شهادت نایل آمد .
مالک بن عبد بن سریع و سیف بن عبد بن سریع
مالک و برادرش سیف از قبیله همدان بودند که در کربلا به لشکر امام حسین (ع) پیوستند. در روز عاشورا از اظهار ناراحتی از تنهایی امام حسین (ع) با ایشان ، به دشمن حمله کردند و بعد از اینکه تعداد زیادی از یزیدیان را به هلاکت رساندند ، شربت شهادت را نوشیدند و به دیار دوست شتافتند
ابو ثمامه صائدی
ابو ثمامه مردی دلاور و از یاران امیرالمومنان علی (ع) بود که در جنگ ها با آن حضرت شرکت می کرد . وی در روز عاشورا پس از ادای نماز آماده جان فشانی شد و سرگرم نبرد شدیدی با سپاه کفر شد و سرانجام بعد از مبارزه و جهاد و برداشتن زخمهای بسیار به دست پسر عمویش قیس بن عبدا... صائدی به شهادت رسید .
از یاران سید الشهدا و شهید نماز،که روز عاشورا به فیض شهادت رسید.وی ازچهرههای سرشناس شیعه در کوفه و مردی آگاه و شجاع و اسلحه شناس بود.مسلم بنعقیل در ایام بیعت گرفتن از مردم برای نهضتحسینی،او را مسؤول دریافت اموال وخرید اسلحه قرار داده بود.نامش عمر بن عبد الله بود. (9) پیش از شروع درگیریهای کربلاخود را از کوفه به کربلا رساند و به امام پیوست.
روز عاشورا،که یاران حسین بن علی«ع»بتدریجشهید میشدند و از تعدادشان کاستهمیشد و این کاهش محسوس بود،ابو ثمامه هنگام ظهر خدمت امام آمد و گفت:جانمفدای تو!چنین میبینم که دشمنان به تو نزدیک شدهاند.به خدا قسم تو کشته نخواهی شدمگر آنکه من پیش از تو کشته شوم.دوست دارم خدای خویش را در حالی دیدار کنم کهاین نماز را که وقتش نزدیک شده بخوانم.امام،نگاهی به بالا افکند،فرمود:نماز را به یادآوردی،خدا تو را از نماز گزاران ذاکر قرار دهد.آری،اینک اول وقت نماز است.مهلتی ازسپاه دشمن خواستند.آنگاه ابو ثمامه و جمعی دیگر،با امام حسین«ع»نماز جماعتخواندند. (10) وی جزء آخرین سه نفری بود که از یاران امام تا عصر عاشورا زنده ماندهبودند.برخی گفتهاند که در اثر جراحتهای بسیار بر زمین افتاد،خویشانش او را به دوشکشیده و از میدان به در بردند و مدتها بعد از دنیا رفت. (11)
ابوالحتوف و سعد بن حرث
ابوالحتوف با برادرش سعد بن حرث مذهب خوارج داشتند و با عمر سعد برای جنگ با حضرت امام حسین (ع) به کربلا آمدند و تا روز عاشورا در لشکر عمر سعد بودند . هنگامی که اصحاب حضرت شهید شدند و صدای یاری خواهی حضرت بلند گردید ، آنها با خود اندکی تأمل کردند و در اینجا شمشیرهای خود را غلاف نموده وبه سوی امام رفتند و پس از پیوستن به امام حسین (ع) با دشمنان جنگیدند و جمعی از آنان را به هلاکت رساندند و عده ای را نیز مجروح ساختند و سر انجام هر دو در یک مکان به شهادت رسیدند .
ابو الشعثاء الکندی
یزیدبن مهاصر معروف به ابوالشعثاء الکندی مردی شجاع شریف ، تیراندازی ماهر واز محدثان بود . ابوالشعثاء در روز عاشورا ابتدا سواره جنگید تا اینکه اسب او را کشتند . پس از آن در برابر مولایش امام حسین (ع) به دو زانو در آمد و صد تیر بر دشمن افکند که همه آنها به غیر از پنج تیر به هدف اصابت کرد . سپس وی به میدان رفت و پس از رجزخوانی و مبارزه بی امان با دشمن به شهادت رسید . نام وی نیز در زیارت ناحیه مقدسه وارد شده است : (السلام علیک یزید بن زیاد بن مهاصر الکندی )
اسلم بن عمرو
اسلم بن عمرو از نژاد ترک و قاری قرآن ، عالم ادبیات عرب و کاتب حضرتامامحسین(ع) بوده است . وقتی امام حسین (ع) از مدینه به سوی مکه حرکت نمود اسلم ملازم رکاب امام بود و با آن حضرت از مکه به کربلا رفت . در روز عاشورا پس از آنکه آتش جنگ افروخته شد وی رخصت جنگ خواست و پس از وداع با اهل حرم ، خود را بر صف سپاه مخالفان زد که پس از مدتی مبارزه بر اثر جراحات زیاد و شدت عطش بر زمین افتاد که امام حسین (ع) بر بالای سر او گریست و وقتی اسلم نگاهش به امام افتاد تبسمی نمود وبه شهادت رسید .
حضرت علی اکبر (ع)
حضرت علی اکبر ، یکی از فرزندان امام حسین (ع) است که دوسال پس از شهادت جدش ، علی بن ابی طالب (ع) به دنیا آمد . وی از نظر ظاهری و اخلاق خوب به پیامبر شباهت داشت و در نیکی ها زبانزد همگان بود . در روز عاشورا نیز مانند پهلوانی شجاع وارد میدان جنگ شد وبه مبارزه با دشمنان پرداخت و تعداد زیادی از کفار را به هلاکت رساند تا آنکه مُرَوَة بن منقذ فرصتی بدست آورد و شمشیری بر سرش زد که فرقش شکافته شد و ازاسب بر زمین افتاد .
عبدا... الرّضیع (علی اصغر )
عبدا... در مدینه متولد شد و خواهرش سکینه بود . در روز عاشورا هنگامی که حضرتامام حسین (ع) علی اصغررا به روی دستان خویش گرفته بود یکی از لشکریان یزید به نام حرملةبن کاهل، تیری به سوی آن طفل پرتاب کرد که به او اصابت نمود و باعث شد آن کودک به شهادت برسد .
حضرت قاسم (ع)
قاسم فرزند حسنبنعلی (ع) هنگام شهادت 14 سال داشت . او کشته شدن در راه خدا را شیرین تر از عسل میدانست . در روز عاشورا نیز به میدان رفت و توسط مردی به نام عمر بن سعد ازدی به شهادت رسید .
عون بن علی بن ابیطالب
عَون نیز یکی از یاران و صحابه امام حسین (ع) بود که در روزعاشورا توسط مردی به نام خالد بن طلحه به شهادت رسید . وی در آخرین لحظات عمرش (بسم ا... و با... و علی مِلِّةِ رسول ا... ) را زمزمه میکرد .
محمد بن ابی سعید بن عقیل بن ابیطالب
محمد بن ابی سعید کودکی هفت ساله بود . هنگامی که امام حسین شهید شد و لشکر یزید به خیمه ها هجوم آوردند سواری سوار بر اسب شمشیری به پهلوی آن طفل زد و او را شهید کرد .
برگرفته از سایتهای حوزه و تبیان
يكي از آثار و بركات سيدالشهدا(ع) در بعد اخلاقي - تربيتي اين است كه قيام او باعث گرديد در جامعه مسلمانان نوعي اخلاق جديد بلند نظرانه پديد آيد و نظر انسان را به زندگي خود و ديگران، دگرگون سازد تا بتواند بدين وسيله جامعه را اصلاح نمايد. و به عبارت ديگر، با خودسازي به ديگر سازي نيز بپردازد. آري، در آن زماني كه بنياد رواني و اخلاقي مردم در هم ريخته و ويران شده بود و اين ويراني شامل رهبران مسلمين و بزرگان آنان نيز شده بود و با اخلاق و شيوهاي وحشتناك زندگي مي كردند، امام حسين(ع) يگانه درمان آن حالت بيمار گونه را كه در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود،
|
|
|






















